من یه بخشی از مطالبی که گفتید خوندم
در مورد خودم به این نتیجه رسیدم که من به شدت حساس و زودرنجم و خیلی به جزئیات به صورت افراطی اهمیت میدم نیازهای خودمو بیان نمیکنم و انتظار دارم طرف خودش بفهمه
و اینکه از اتفاقاتی که هنوز نیفتادن وحشت دارم و از طرف دیگه یه حس دوگانه دارم که خیلی به گذشته گیر میدم و در عین حال از گذشته اونقد درس نمیگیرم که یه تصمیم گیری قاطعانه انجام بدم
در واقع بخش کودک من تمامی قدرت منو در دست گرفته و به خاطر همین هرچی میشه ناراحت میشم و اتفاقات اگه برای دیگران بیفته به خوبی تحلیل میکنم اما به خودم که میرسه هیچ کاری نمیکنم
بخش والد من هم فقط بهم میگه درس بخونم کار کنم و همیشه و همه جا دختر خوبی باشم
بخش بالغ نمیدونم کجاست؟!!!
چه جوری بخش بالغ رو فعال کنم؟
چه جوری اعتماد به نفسمو ببرم بالا؟
من احساس رضایت از زندگی ندارم
چرا؟
راستش الان هیچ هدفی تو زندگیم ندارم
نه از رابطم نه از کارم نه از تحصیلاتم نه از هیچ چیز دیگه
چرا من انقد بی انگیزه هستم؟
دست به هرکاری هم بزنم خیلی زودتر از برنامه ریزیم تموم میشه و بعدش بیکار میشم و میشینم به چیزای منفی فکر میکنم
دلیلش شیاد خستگی باشه، من ۶ ساله دارم درس میخونم و حتا ی استراحت کوچکم نداشتم
من خیلی کم پیش میاد از کسی کمک بگیرم اما دیگران هروقت کاری داشته باشن من اولین گزینشونم بدون هیچ انتظاری
من خودمو فدای این کردم که همیشه همه بگن چه دختر خوبی چه دختر مهربونی چه دختر خوشگلی چه دختر باهوشی...
این یه حقیقت تلخه که راجع به خودم فهمیدم:
من دوس دارم ازم تعریف کنن دوس دارم مرکز توجه باشم دوس دارم بهترین باشم ...
چه کار باید بکنم که این ایرادمو برطرف کنم؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)