سلام ببخشید که خیلی دیر جواب دادم.
راستش یک شکست شدید عاطفی بود.
اون هم خیلی الکی. بعدش که اون شکست رو خورده بودم نمیدونم کار درستی کردم یا اشتباه که بیشتر به دعا و زیارت و چنین چیزهایی رو آوردم.برای اینکه فکر نکنم و ذهنم به سمت گذشته نره خیلی خودم رو درگیر کارها میکردم. تا وقتی درس و دانشگاه بود درس. بعد از فارغ التحصیلیم هم هنوز نتونستم شغلی پیدا کنم. توی خودم فکر اون شکست عذابم میداد اما به خودم میگفتم نه من باید قوی باشم و نشکنم. ته دلم یه امیدی بود که دوباره بشه اما نشد. هر دفعه که میدیدمش هنوز توی نگاهش حرف میدیدم و این برام مثل شکنجه بود. دیگه کم کم نمیتونستم روی درس و فعالیتهای خیلی ذهنی تمرکز بگیرم. برای ارشد میخوندم اما برام مثل شکنجه بود. یه خشمی درون خودم نسبت به دیگران پیدا کرده بودم.یه مدت طولانی به طور تقریبا وسواسی کارهای خوه رو انجام میدادم و نسبت به هر بی نظمی حتی جزئی عصبی میشدم. دیگران هم بدون اینکه شرایطم رو درک کنند میگفتن تو روانی هستی برو خودتو به دکتر نشون بده. یا تو کاش اخلاقت رو درست میکردی به جای نماز خوندن. یا تو که دانشگاه رفته ای چرا اینقدر خرافاتی هستی.یا مثلا میگفتن عقده ای شدی فلانی رفته ازدواج کرده یا تو که کشته مرده شوهر بودی چرا رد کردی یا تو هم با این انتخاب رشته کردنت رشته قحط بود؟و....
من که بعد از اون شکست عاطفی خیلی حساس شده بودم هر بار با این حرفا تو خودم میشکستم و فقط بغضم رو کنترل میکردم و گاهی شب تا صبح گریه میکردم. اما حق همین گریه رو هم نداشتم.و باز انتقاد میشنیدم. توی نظم خونه هم همکاری نمیدیدم. کم کم انگار عادت کرده بودن من انجام بدم و وظیفه ام شده بود. با این حال تحمل میکردم و باز انجام میدادم.اما اینقدر بهم گفتن روانی و وسواسی و .... که کم کم ولش کردم. یه مدت بعد از اینکه فهمیده بودم کسی که قبلا همدگه رو دوست داشتیم ازدواج کرده خیلی با گوشیم با یکی از دوستام حرف میزدم و گریه میکردم.
از بابام نه اینکه بترسم ولی اصلا دوست نداشتم جلو بابا ضایع بشم. مامان که میدید من چند وقته کتاب جلومه ولی به گوشی ور میرم از عمد جلو بابا اومد سراغم و به بابا گفت ببین این داره با کی حرف میزنه و من جلو بابام خرد شدم. بابا هم از اون موقع به بعد دیدش نسبت به من عوض شده و اونجور که مامان به گوشم رسونده ازم متنفره.مامان هم همش بهم میگه من که ازت راضی نیستم و حتی یه بار گفت تو که عرضه زندگی نداری خوب خودتو بکش و هم ما رو راحت کن هم خودت رو. اونروز واقعا بلند شدم که همه چیزو تموم کنم. بلند شد و جلومو گرفت و کلی کتکم زد.
من از خدا شاکی ام.








علاقه مندی ها (Bookmarks)