ممنون از اینکه به موضوع من هم توجه کردید.
من کلا دختر ساکتی هستم ولی تمام تلاشم رو از همون اول کردم که با خانواده شوهرم خوب باشم. اصلا هیچ وقت سعی نکردم ناراحتیم رو نشون بدم. حتی وقتی دیدم دوست دارند ظرف بشورم این کار رو می کنم. وقتی میان خونم تمام تلاشم رو بکار می گیرم تا بهشون خوش بگذره. هیچ وقت تو زندگیم سعی نکردم دل کسی رو بشکونم چون همیشه خدا رو ناظر بر اعمالم می دونم. مادر شوهرم اخلاق خاصی داره فکر می کنه همه میخوان بهش تیکه بندازن و همیشه جواب همه از جمله مادر شوهر خودش رو با قاطعیت و به طرز بدی میده که من دلم برای اون پیرزن می سوزه و بهش محل نمیده ولی من میرم پیش مادربزرگ شوهرم تا خونه اونها احساس تنهایی نکنه و دلش نشکنه. مادر شوهرم فقط هوای دختر و پسراش (از جمله شوهر خودم) و پدر شوهرم رو داره. بقیه باید در خدمت اینها باشند مثلا حتی وقتی من خونه اونها هستم به من میگه برو برای خواهرشوهرت چای بریز. خواهرشوهرم از من بزرگتره و 4سال پیش ازدواج کرده. روز عقد ما تو محضر بودیم که با پدر و مادر من بسیار بد برخورد کردند و داد و بیداد که چرا خاله عروس اومده ولی خاله پسر من اینجا نیست. من فقط گریه می کردم چون له شدن پدر و مادرم رو میدیدم ولی هیچ کاری از دستم بر نمیومد. با این حال از بعد از اون حتی یک ذره هم رفتارم باهاشون عوض نشد گفتم از این مسائل پیش میاد. مادرشوهرم دقیقا فکر میکنه من پسرشو گرفتم ولی از اونجاییکه این رو فهمیدم از همون اول سعی کردم به شوهرم در جمع اونها زیاد نزدیک نشم، هر وقت میگن بیاید اینجا و اونجا حتی من پیشقدم میشم میگم بریم که فکر نکنند می خوام پسرشون رو ازشون جدا کنم. من در خانواده ای بزرگ شدم که همیشه پدر و مادرم الگو بودند چون مادرم خیلی صبوره و همیشه به همه احترام میذاره ولی مادر اون برعکس فکر می کنه همه باید به اون سجده کنند ولی خودش حتی زورش میاد بگه غذات خوشمزه شده یا جهیزیت قشنگه و ....
اما هرچقدر هم به اونها محبت کنم فکر می کنند وظیفم بوده. دائم فکر می کنند پسرشون فرشته است اما من از جهنم هبوط کردم. این رو بگم که مادرشوهرم خیلی کینه ای است یعنی یکی 20 سال پیش تو فامیل یک کاری کرده الان داره موقع ازدواج بچه اون طرف تلافی می کنه. به من میگه اگر من نرم عروسی فلانی عروس من هم حق اینو نداره که بره.. اما شوهرم اینها رو میشنوه ولی حتی من رو آروم هم نمیکنه. من ازش انتظار ندارم که باهاشون دعوا کنه چون به هر حال احترام واجبه اما حداقل وقتی خواهرش میاد ایران میدونه اخلاقش با من چجوریه انقدر نگه هفته ای دو بار بریم اونجا یا انقدر نره سرشو بذاره رو پای مامانش، بره بچسبه به مامانش. من یک اشکال بزرگ هم دارم و اونم اینه که خیلی کارهای اونها رو به شوهرم میگم چون غیر از اون همدمی ندارم. هرگز هم از من چیزی ندیدند که بخوان گلگی کنند هر کاری کردند که من عصبانی بشم ولی من همیشه احترام گذاشتم. انقدر که احساس می کنم مثل گربه ای شدم که انقدر ساکتم که اونها هرجور دوست دارند با من بازی می کنند.
وقتی عقد بودیم عصر جمعه بود که با هم رفته بودیم بیرون. پدرشوهرم میگفت یکی از دوستاش شوهر من رو رو برای دخترش خواستگاری کرده انقدر که این پسر خوبه. اونجا من چون عصر هم بود و آفتاب داشت غروب میکرد خیلی دلم گرفت رفتم تو خودم حالم خیلی بد شد. مادرشوهرم احساس کرد که ناراحت شدم یواشکی من رو کشید کنار گفت: یک روز خواهرشوهرت (کیمیا) به شوهرش گفته بود که من خیلی خواستگار داشتم شوهرش هم ناراحت شده بود من گفتم مامان چرا اینو گفتی که ناراحت شده؟ گفت: مامان بلاخره باید هم من هم علی (شوهر من) به همه بگیم که چقدر خواهان داشتیم. الان که دارم اینو می نویسم گریم گرفته از اینکه چطور میشه به این فرد گفت انسان!!!









علاقه مندی ها (Bookmarks)