سلام به روی ماهت سالی جون
مرسی که بهم سر میزنی و بهم دلگرمی میدی
دقیقا همین مساله ذهنم رو درگیر کرده... نمیتونم اینهمه زجر رو خلاصه کنم ... نمیدونم باید چطوری اینهمه ظلم و بلاتکلیفی رو تو چند تا جمله خلاصه کنم... چطوری بگم با همه ی وجودم برای حفظ این زندگی تلاش کردم تا حدی که انرژِی برام نمونده که بخوام دربارش حرف بزنم؟...ذهنم خیلی آشفته ستنوشته اصلی توسط sali1987
![]()
کاش تمام اینا فقط یه خواب بود..باورم نمیشه.. من با سحر دو سال پیش انگار دو موجود غریبه ایم که هیچ شباهتی به هم نداریم..خدایا بغلم کن و محکم تو بغلت نگهم دار تا از هیچ چیز نترسم![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)