پريماه جان اگه مطلب اولم را بخوني متوجه ميشي. حتي از به كار بردن اسم اون هم وحشت دارم.
توي اين يكي دو روزه باز هم كلي بهم ريخته بود. و كلي سر به سرم ميگذاشت. آخرش گفتم بهتر نيست ما از همديگه جدا شيم. گفت اگه اينو ميخواي باشه پس بذار من فكرهامو بكنم. بهش گفتم من اينو نميخوام، من مي ×وام كه زندگيمون به حالت نرمال برگرده. آخه اين همه مدت براي عذاب من كم نبوده. ديگه چقدر من ديگه طاقت ندارم. بهم ميگه هنوز يك صدم عذابي كه من كشيدم رو تو نكشيدي. تو كل زندگي منو از بين بردي. تو فكر ميكني وقتي عذابت ميدم خودم عذاب نميكشم. تو فكر ميكني من خوشحالم. تو هنوز هم نفهميدي با من چكار كردي. از دريچه نگاه يك مرد ببيني اون وقت ميفهمي. اگه صدبرابر كتكهايي كه بهت زدم رو بهم بزني به اندازه ذرهاي از دردي كه به دلم گذاشتي نيست. بهش ميگم خوب من كه اين همه برات خوبي كردم. كمكت كردم. زحمت كشيدم به خاطر اونا لااقل ببخش. ميگه همه اون ها اپسيلوني از اين كارت را جبران نميكنه. اين كارت همه كارهاي گذشته و آيندهات را شست و برد. با همه اين احوال حس ميكنم وقتي ميبينه كه به جايي رسيدم كه حاضرم از همه چيزم بگذرم و طلاق بگيرم. (هر چند چند بار بهم گفته كه من بهت نامردي نميكنم. اون چيزي كه حقت است را بهت ميدم. )يك كمي كوتاه ميآد. نميدونم دوستم داره يا يه جور وابستگي. نمي دونم. بعد بهم ميگه بايد فرصت بهم بدي تا ذهنم آروم بشه. با خودم كنار بيام.









علاقه مندی ها (Bookmarks)