با سلام
از رایحه عشق خیلی خیلی ممنونم، تا حالا کسی این مطلب را این طور برام روشن نگفته بود. امروزم را واقعاً پر بار کردید و روی این قضیه حتماً فکر می کنم.
آقای مدیر همدردی بخش معیارهای ازدواج همسر را مجددا خوندم و بعد اومدم این متن را نوشتم. بخش تعامل با والدین را هم خواهم خواند. ظاهرا توضیحات ناقص من مطلب را کمی دگرگونه مطرح کرد. ولی این بار سعی می کنم با دقت بیشتر و مفصلتر توضیح بدم.
من دو سال پیش وقتی اولین بار رفتم و خانمی که خانوادم معرفی کردن را دیدم و با ایشون صحبت کردم با اینکه ایشون مذهبی نیستن وقتی فهمیدن من مسلمان نیستم، خیلی پریشان شدن.که از اون به بعد من هم یک مقدار با حساسیت به قضایا نگاه می کنم و در مورد بحث مذهبی بودن یا نبودن همسرم باید بگم که من مشکلی با تا حدی مذهبی بودن ایشون ندارم: نماز خوندن و روزه گرفتن. و با پیش فرض اینکه همه دوستان اطلاعاتی در حد من را دارن و نخواستم وقت بقیه را بگیرم ولی الان بیشتر توضیح می دم. برآورد من از بحث مذهبی بودن یکی از همسران و نبودن دیگری، به شرح زیر می تونه مسأله ساز بشه:
1) ارتباط زناشویی و احکام پس از آن( از دید اسلام)
2) بحث محرم و نامحرم
3) مقصد مسافرتها( در حد سالی یکبار مشهد مشکلی ندارم.)
4) اختلاف بر سر تربیت فرزند، فردی که در نظام باورهای خودش به بهشت و جهنم معتقده و مشخصه که فرزندش را هر انسانی دوست داره، برای حفظ اون از جهنم شروع به انجام کاری می کنه که درست می دونه.
5) اگر فرض کنیم که من نوعی با تربیت فرزند بر اساس دید ایشون مشکلی نداشته باشم و با این مسأله کنار بیام، بحث تناقض در برخورد با کودک که می تونه به یک ناهنجاری منجر بشه مطرح می شه. وقتی این کودک ببینه که در برابر سوالات دینیش من باورم بر نادرست بودن اونهاست و مادرش بر درست بودن اونها تأکید می کنه، این کودک چی می خواد از آب دربیاد ؟
من این قدر از روابط انسانی را می فهمم که به خاطر همسرم با حجاب ایشون در برابر اقوامم مشکلی نداشته باشم یا حتی به خاطر اعتقاد ایشون تو ماه رمضون جلوی ایشون چیزی نخورم یا حتی به خاطر همراهی با ایشون (شاید) گرسنگی را تحمل کنم.
در مورد مسائل که من کاری با دیگران نداشته باشم، قبول؛ من یک نفرم و قراره به اندازه یک نفر زندگی کنم.اما انسان از تجربه دیگران درس می گیره و خودش تجارب منجر به شکست را تجربه نمی کنه.این مسأله را هم نمی خوام خیلی پررنگ کنم و با 3 تا 4 مورد زندگی این چنینی آشنا هستم نه بیشتر نه کمتر.
در مورد اینکه انسان فلسفه و روش زندگیش باید مبنای درستی داشته باشه باید بگم قبلاً دنبال این مطلب رفتم و خیلی خلاصه به شما می گم. خیلی از فلاسفه و در رأس اونها دکارت به دنبال این بودن که یک یا چند اعتقاد یقینی پیدا کنند که تحت هر آزمونی رد نشه و بر اساس اون بشینن و باقی اعتقاداتشون را بچینن که دکارت با این مسأله شروع کرد که فرض کنیم من وجود خارجی ندارم و آنچه که به عنوان من از خودم در ذهنم هست چیزی است شیطانی. به این معنا که من مغزی هستم که در کوزه ای از مواد مغذی نگهداری میشه و یک روح اهریمنی به مغز من سیگنالهایی می فرسته و من فکر می کنم دست وپا دارم، چشمم فلان رنگه، این آدمهای اطرافم این شکلین، .... و بعد از کلی بحث به کوژیتو رسید. عبارت من می اندیشم پس هستم (معروف به کوژیتو) و از اونجا به اثبات وجود خدا پرداخت. اما بعدا دوتا فیلسوف اومدن و با دو استدلال متفاوت( ولی نزدیک به هم) این مطلب را رد کردند. یک مطلب دیگر را هم بگم دیوید هیوم 4 قانون جالب داره و مهمترینش این هست که بود یا نبود یک وجود منجر به ایجاد باید و نباید در مورد اون نمی شه و به این صورت ازش تعبیر می شه که وجود خدا الزامی جهت پرستش اون ایجاد نمی کنه. بعد بر اساس این مطالب و دیگر تلاشهای صورت گرفته در فلسفه جهت کسب اعتقادات یقینی و بی ثمر بودن این تلاشها، بحث زندگی فارغ از یقین مطرح شد که خوب اخلاق فریضه گرا(اخلاق دینی و کانتی) و اخلاق نتیجه گرا(آیین سود خواهی و لذت جویی) ، طبیعت گرایی و تجربه گرایی از اینجا منشأ گرفتند. (بر گرفته از بخشهایی از کتاب فلسفه در عمل) .
در مورد چیدن اولویتها هم باید بگم که من اولویتهام را خیلی وقته چیدم. اون خانمی که فرزند طلاق بودن را خانوادم معرفی نکردن یکی از دوستام واسطه بودن و من نمی دونستم که ایشون فرزند طلاق هستند.
در مورد معرفی خودم به عنوان یک اقلیت باید بگم، منظورم این بود که من توی خانواده ای که اقلیت مذهبی بودن به دنیا اومدم.همون طور که شما یا دیگران تو خانواده مسلمان به دنیا اومدین.
من خوشحال می شم که با نظراتتون به من کمک کنید.![]()










علاقه مندی ها (Bookmarks)