
نوشته اصلی توسط
بهار66
بعد ازجریان کارهای قبلیم دیگه به فکر کار کردن نیفتادم تا امروزکه پدرم یه جا رو بهم معرفی کرد.رفتم تا ببینم چطوره؟
مهمترین مزیتش اینه که خیلی نزدیک خونمونه و این یه فاکتور مثبته.
حقوقش هم ای بد نیست.تقریبا خوبه.
اما اونجا اگه برم منم و اقایی که ازنظر سنی جای پدرمه.و گاهی یه دختر دیگه.
خوب امروزبا اون اقا صحبت کردم.اول که بهم گفت دختر جون حیفه چرا با رشته خودت نمیری سرکار؟
بعد کلی باهام حرف زد.
راستش تو همین صحبت مغز منو سابید.کلی دردل کرد.خیلی زود خودمونی شد.وقتی داشت حرف میزد.دستشو یه بار زد به پالتوم واسه توجه کردن.مثلا میبینی ادم واسه اینکه حواس یکی جمع بشه اروم بهش میزنیم.اینجوری.که من یه کم عقب کشیدم.
کلا چون چند سال خارج ازایران بوده به نظر ادم راحتی میاد.
حالا بدجور رفتم تو فکر.گفتم تا شنبه بهش جواب میدم.خودش که خیلی دوست داشت برم اونجا.
اون کارش (دست زدن) بدجور فکرمو مشغول کرد.با خودم میگم نرم اونجا زود خودمونی بشه یه وقت.
به نظرتون برم؟نرم؟
دلم میخواد یه جوری ذهنم با کار کردن از دلمشغولیام منحرف بشه نه اینکه یکی بهش اضافه بشه.
علاقه مندی ها (Bookmarks)