دوست عزیز می دانم که با شرایطی که من دارم طلاق به صلاحم نیست هر چند به قول شما باید متحمل خیلی چیزها بشوم ، مشکل اصلی من در حال حاضر این است که همسرم قدمی از قدم بر نمی دارد نه برای طلاق و نه برای آشتی کردن حتی یکبار اتفاقی همدیگر را تو خیابان دیدیم اما بلافاصله از من فاصله گرفت و رفت آنطرف خیابان انگار که من یک غریبه باشم در ضمن بیشتر از من از دست پدرم ناراحت است فکر می کند که او نمی گذارد من سر خونه و زندگیم برگردم در صورتی که اینطور نیست با این اوضاع و احوال می دانم برگشتن خودم کار درستی نیست ولی آخه تا کی منتظر بمانم و حرفهای فامیل را بشنوم چرا همسرم به این چیزها فکر نمی کند یعنی طرز فکر همه مردها چنین است؟

در پاسخ به دوست عزیزم که سوال فرموده بودند باید بگویم بله از نظر ایشون مشکل اصلی کارکردن من می باشد ولی من قبول ندارم چون من ساعت 3 به خانه بر می گردم در حالی که همسرم ساعت 11 شب می رسد به اندازه کافی وقت برای رسیدن به امور منزل را دارم درآمد همسرم هم به تنهایی کافی نیست یعنی درآمد من بیشتر است و اکثرا خرج امورات زندگی یا تهیه ملزومات برای خودم و پسرم می شود ولی به خاطر غرور بیش از حدش نمی خواهد قبول کند که من هم کمک خرجش هستم