هفته پیش وقتی که برای اولین بار ازهمسرم جدامیشدم جهت مسافرت تا آخرین دقایق ازم می پرسید که یه موقع پشیمون نشدم؟ وقتی که منو برای بدرقه برده بود کاملا بغضش رو حس می کردم.برام دست تکون میداد،چشمک میزد...خلاصه هرکاری میکرد تا اون بغضش رو نبینم.امادیگه طول سفر اصلا برام دلتنگی نکرد!(الان میگه می خواسته بهم کامل خوش بگذره وبا دلتنگی هاش دلتنگم نکنه"موقع برگشتن هم نیومددنبالم.من ساعت کاری اداری رسیدم ومستقیم رفتم خونه.وقتی رسیدم ودربه روم بازشد، دیدم باشتاب اومد جلو در(مرخصی گرفته بود)وبلند بلند گفت:"ســــــــــــــــــــ لام" بعدبغلم کردو رفتیم تو.باورم نمیشد!انگار نه انگار که تو این خونه به مدت یک هفته هیچ زنی نبوده! تمیزومرتب! ناهاردرست کرده بود ومیزرو چیده بود. طوری که انگارمهمون داشته باشیم.هنوزم که 3 روز از اومدنم میگذره اظهار دلتنگی می کنه ومیگه که انگار چندساله ندیده وهرچی نگام می کنه سیرنمیشه! دیشب می گفت "مگه میشه زوجی شبیه ما توی دنیا باشه؟مگه میشه زوج دیگه ای وجود داشته باشه که بعد اینهمه سال بازم اینهمه عاشقانه همدیگه رو دوست داشته باشند؟" می گفت حس می کنه تازه چندروزه که ازدواج کرده وهمه اش خدارو شکر می کرد.
منم به خاطر وجودش خدارو هزاران بار شکر می کنم وآرزو دارم شبیه ما زوجهای کثیری باشند.







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)