سلام به همه
واقعا ممنون همه هستم که با دقت و حوصله مشکل منو خوندن و راهکار ارائه دادن .
در مورد حرف ها و سوالات دوست خوبم sci :
1- بله من احساسی هستم و از این بابت خیلی ضربه خوردم تو زندگی . بیشترین ناراحتی من تو زندگی با همسرم هم در مورد همین روابط احساسیه که همیشه من شکست خورده این روابط احساسی هستم . همسرم خیلی راحت بهم میگه دوست دارم اما تا حالا روز تولد و سالگرد عقد و ازدواجمون و یادش نبوده . حتی یک بار . و از این بابت خیلی ضربه روحی خوردم .
2-چرا میگین به سادگی راضی نمیشم ؟ آیا این درخواست زیادیه که از همسرم بخوام روزهای مهم زندگیمونو به خاطر بسپاره ؟؟؟؟؟ من حتی ازش هدیه نمیخوام .فقط یه تبریک خشک و خالی هم زیاده ؟؟؟؟روز تولدم همه دوستام بهم تبریک گفتن اما همسرم یادش نبود .واین خیلی دردناک بود برام .
3- نیازهای عاطفی ام هم دارم فکر میکنم . شاید چون پدرم و تو سن 16 سالگی از دست دادم و برادر هم ندارم روی این اقا حساب برادری ویژه باز کردم . شاید بخاطر همین چیزا برادری این آقا رو باور کردم .
4-من بارها و بارها تو زندگی تو لحظات آروم با همسرم با تمام وجود حرف زدم و ازش خواستم که برای من یه کارایی بکنه . خیلی آسون . بهش یاد دادم . سعی کردم این مهارت هارو تقویت کنم . اون لحظه همسرم چنان حرف های منو تائید کرده که گفتم حتما از فردا یه کارایی میکنه اما حتی یک حرکت مثبت هم ندیدم .اگه منو دوست داره چرا هیچ کاری نمیکنه ؟ وقتی میبینه من این همه ازنظر روحی اذیت میشم ؟؟؟؟
5- گفتین تنها نباشم . شغل همسرم طوری هست که مجبورم اوقات زیادی رو تنها سپری کنم .
6- نمیدونم چطور باید عواطف شوهرمو شناسایی کنم . از نظر اون یه زندگی معمولی که روال ثابتی داره ایده اله .
7- خیلی موقعیت های رمانتیک ایجاد کردم . هدیه های غافل گیرکننده، نامه های عاشقونه ای که گذاشتم تو جیب کتش تا بخونه اما وقتی برگشته خونه حتی یه تشکر هم ازم نکرد .خودم ازش پرسیدم نامه رو خوندی ؟ گفت آره دستت درد نکنه . چند بار تو نامه ازش خواستم تا جواب نامه منو بنویسه اما هیچ وقت این کارو نکرده . یه مدت پیش ازش پرسیدم نامه هایی که بهت دادم و کجا گذاشتی ؟ میگه یادم نیست .نمیدونم .حتما تو خونه است دیگه !!!!
8- روابط زناشویی خوبی داریم . تنها موقعیتی که همسرم خیلی سعی میکنه احساساتی باشه همین روابط زناشویی هست . اگه لباس خوب بپوشم یا ارایش کنم از احساساتش خرج میکنه .اما این اواخر من تمایلی به این رابطه ندارم . خیلی برام عذاب آور شده . درحالی که همسرم سعی میکنه همه چیزو رعایت کنه .اما من از نظر روحی تو رابطه زناشویی ارضا میشم اما جسمی نه ! تو این روابط دوست دارم هرچه سریع تر تموم بشه نمیدونم چرا جدیدا حوصله ام زود سر میره .
9- من 22 و همسرم 25
10- هردو لیسانس و هر دو کارمند
11-آخرین چکابم حدود دوماه پیش بود که هیچ مشکلی وجود نداشت .
12-از وضعیت پوست و چهره ام راضی ام .
دوباره میگم شاید دلیل دیگه ای که باعث شد تا روی اون آقا به عنوان برادر حساب باز کنم همین نداشتن برادر و پدر خودم بوده . احساس میکنم باید یکی به جز همسر باشه تو روش حساب باز کنم .به عنوان یه پشتوانه .البته میدونم یه پشتوانه کاذبه
یه چیز دیگه هم بگم . همین دیروز به خاطر بی مسئولیتی زیاد همسرم یه دعوای حسابی باهم کردیم .یه کاری رو سه ماهه میخواد انجام بده اما انقدر امروز و فردا میکنه که دوست دارم بمیرم از دست بی مسئولیتی هاش .
بیرون بودیم . من خیلی تند تند و بلند حرف میزدم.و اون همش میگفت صداتو بیار پائین .و میگفت همینه که هست .و من خیلی عصبانی بودم گفتم دیگه شورشو درآوردی و . .. اونم دستشو روی من بلند کرد و . .. البته کسی مارو ندید اما من برگشتم و دیگه باهاش نرفتم . خیلی ناراحتم . عوض اینکه بگه سه ماهه به خاطر بیخیالی من معطل موندی معذرت میخوام دستش و روی من بلند کرد اونم تو برون . البته همسرم دست به زن داره . چندبارم این کارو کرده .نمیدونم باید چیکار کنم










علاقه مندی ها (Bookmarks)