یک مشکل اساسی در این باره طرز تفکر "صاحب شدن و تملک" است . منطقن ازدواج معنی تصاحب طرف مقابل نیست اما از اونجاییکه احساس ؛ مذهب ؛ عرف و تجربه های خانوادگی و ... وارد این قضیه میشه اون رو تبدیل می کنه به این حالت.
من همیشه فکر می کنم کاش می شد همونطور که نسبت به دوستان صمیمی خودمون حریمهایی رو رعایت می کنیم و به خودمون اجازه نمی دیم در طرز تفکر و خواسته هاشون دخالت کنیم و اونها رو از علایقشون دور کنیم بلکه همونجوری که هستند اونها رو می پذیریم و قصد تغییرشون رو هم نداریم ؛ نسبت به همسر یا کسی که دوستش داریم هم ، این حس سالم رو می داشتیم . این حس خیلی قشنگتر از تملکه. حس اینکه طرف در آرامشه و احساس بردگی نکنه و قید و بندهای بیهوده روحش رو در بند نکشه و بتونه در کنار ما قد بکشه و رشد کنه.
پشت این تفکر مالکیت ، خودخواهی ماست . البته با توجه به پیشینه و فرهنگی که توش رشد کردیم ممکنه این فکر هم با ما رشد کرده که همسر ما جز دارایی ماست. واقعن نمی دونم چه جور میشه از شر فکرهای عجیب و غریب که ریشه دوونده خلاص شد. که هم خودمون در آرامش باشیم هم کسانی که دوستشون داریم. اما می دونم "میشه" به شرط اینکه بخوایم این فکرها رو از ریشه خشک کنیم :)








علاقه مندی ها (Bookmarks)