سلام عزیزم
درکت میکنم میدونم داری دوران سختی رو سپری میکنی
دو دلی و میترسی
من الان یکسال و نیمه که عقدم
اولای عقدم همین حس و داشتم خیلی میترسیدم
تایک سال همین حس منو همراهی میکرد
احساس میکردم اصلا از شوهرم خوشم نمی یاد
اون هم از لحاظ ظاهری خوبه و هم موقعیت اجتماعی عالی داره(فوق لیسانسه و مدیر عامل یه شرکت خصوصیه)
اما من نمیدونستم که چرا اینطور بودم
گاهی اوقات هم به خودم میگفتم خوشی زده زیر دلت داری بهونه میاری
خیلی حساس شده بودم وقت های تنهاییم تنها کارم شده بود گریه کردن
منم اون موقع به جدا شدن فکر میکردم
اما اصلا دوست نداشتم همچین اتفاقی بیوفته
آخه نامزدم پسر خیلی خوبی بود وقتی با مردای دیگه مقایسش میکردم خیلی خیلی بهتر از اونا بود
میدونی یه جورایی احساساتم داشت به عقلم غلبه میکرد
منم که دیدم واقعا دارم بهونه میام
یه روز با خودم حسابی خلوت کردم و فقط فقط عاقلانه فکر کردم
تمام نقاط مثبتشرو آوردم روی یه برگه و نقاط منفیشرو هم کنارش نوشتم
دیدم واقعا دارم بهونه میام
خوبی هاش خیلی خیلی بیشتر از نکات منفیش بود
و همین باعث شد که دیگه به جدایی فکر نکنم
الان خیلی خیلی از تصمیمی که گرفتم راضیم
به مرور زمان که وقت های بیشتری رو باهاش گذروندم و بیشتر شناختمش احساس خوبم نسبت بهش بیشتر و بیشتر شد
من الان عاشق نامزدمم
وقتی از هم دوریم خیلی اذیت میشم
خیلی بهش وابسته شدم
بهار جان نزار احساساتت به عقلت غلبه کنن
خودت میگی که نامزدت آدم خوبیه و بهت احترام میذاره
میدونی تصمیم های عاقلانه نتیجه بهتری نسبت به تصمیمات احساسی داره
بیشتر فکر کن
امیدوارم موفق بشی![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)