میدونی این خیلی خوبه که آدم تو زندگی هدف داشته باشه
اما گاهی یک تصمیم همه اهداف آدم رو زیرو رو میکنه
پستت برای من خیلی جالب بود
چون دقیقا نقطه مقابل من هست ی
من دختریم که با اینکه از بچگی انگلیسی میخوندیم و با خواهرم انگلیسی حرف میزدیم
همیشه میگفتم که چی من که عمرا از ایران برم
عاشق ایران و زندگی تو کشور بودم حتی مسافرت خارجی رو هم دوس نداشتم
همه اهدافم تو ایران تعریف میشد .درس دانشگاه کار و ... و عاشق ازدواج سنتی بودم
میدونی الان نامزدم دانشجوی دکتراس تو انگلیس!!! آشناییمونم کاملا غیر سنتی بوده!!!
و من باید همه چیزو ول کنم و به خاطرش برم
اونم تو کمتر از یک سال. زندگی و شروع کنم که هیچ تعریفی ازش ندارم تو ذهنم و این منو میترسونه
گریه میکنم بد اخلاقم خشنم و اخلاق و فرهنگ متفاوت نامزدم هم کاملا به احساسم کمک میکنه
احساس میکنم هیچ حامی ندارم هیچ کس درکم نمیکنه!
البته جز خدا که اونم منتظره ببینه من از پس این تغییر چجوری بر میام.
با اینکه همه میگن خیلی خوبه و آینده داره!(از نظر خیلیها یه نعمت بزرگه برام)
الان دقیقا موقعیتم مثل تو شده
من بهونه خیلی گرفتم. اینجا (همدردی)هم خیلیهاشو نوشتم که اکثثرا هم بم حق میدن
و میگن نامزدت و رابطتت مشکل داره
البته خوب ریزه کاری هایی هست که من به خاطر تفکرات نامزدم واینکه اینجا رو شاید ببینه
و دوس نداره من همه چیزو تعریف کنم نگفتم و این تو نظر دوستان تاثیر داره حالا بگذریم
بهترین کار اینه که بشینی فکر کنی و تصمیم بگیری ! من واقعا ترجیح میدادم تو ایران میموندم
الان که اینا رو مینویسم و بش فکر میکنم اشک تو چشمام حلقه میزنه . واقعا میترسم
میدونی کاری که من کردم اینه که رفتم تو قسمت مقالات کارگاه عزت نفس و اعتماد بنفس و رفتار جراتمندانه
رو خوندم و از همش رونوشت برداشتم و تمرینهاشو انجام میدم سعی کردم رو خودم کار کنم و خودم و برای یه
تغییر بزرگ تو زندگیم آماده کنم برای زندگی جدید احساس جدید کشور جدید و همه چزهایی که همیشه ازش
میترسیدم . میدونی چرا؟ برای اینکه این راه قدم گذاشتم (حالا به هر دلیل) و میخوام به بهترین شکل ادامش بدم
همه توکلم به خداس و میبینم که انگار تو همه ی روزهای من جاریه هر چند من آدم گناهکاریم
تو هم تمرکزتو بزار رو خوبی ها به قول خواهرم تو یک سال اول زندگی اصلا نباید بدیها رو ببینی فقط باید عشق بورزی
بدون توقع از هیچ کس.هر چند سخته خیلی سخت هر چی باشه تغییره اونم تغییر تو افکار و آرزوها و خیلی سخته که
آدم آرزو و هدف جدید برای خودش بسازه و تفکراتشو تغییر بده من گاهی حتی نمیتونم تصور کنم آینده رو با اینکه همیشه
قه تخیلم خیلی قوی بوده ...
من کاملا درکت میکنم اما همیشه به خودم میگم الماسم یه تیکه ذغال سنگ بوده که بیشتر از بقیه تیکه ها فشرده شده و همینم بش ارزش داده .سعی کن حتما یه مشاوره حضوری خوب خیلی خوب پیدا کنی هر چند میدونم سخته چون خودمم مدتیه دنبالشم و نیافتم.
نوشته هات انگار حرف دل منه ترس دودلی من که گاهی ترجیح میدم بمیرم چون واقعا نمیدونم چی درسته چی غلط اما به این نتیجه رسیدم که مهمترین چیز کنار اومدن با خودمه چون همه این چیزها و ترسها و دو دلی ها تو ذهن منه و در واقعیت اتفاقات خیلی روتین و
قشنگ و حساب شده رخ میده .ان شالله
کافیه نترسی نوشتن خیلی کمکت میکنه و اینکه همسرتم کنارته ....
(من چی بگم ؟ که واقعا گاهی تنهام و مشکلات همسرمم هست....)
خیلیها آرزوی موقعیت تو رو دارن
برات آرزوی موفقیت میکنم
1. انسان حقه پشیمونی داره اما بشین فکر کن ببین میارزه . من دیدم همسرم ارزششو داره پسسعی میکنم خودم تغییر کنم اما اگه فکر میکنی همسرت و این زندگی ارزش نداره هنوز دیر نشده البته باید شرایط و کامل بسنجی.نوشته اصلی توسط بهار رهنورد
2.خیلیها تو دوران عقد اینجورین . انگار میخوره تو ذوقشون هر چند خواهر و مامانم میگن که از انتخابشون راضی بودن و شاد اما دوستای زیادیمو دیدم که اولش دلسرد شدن.
3.دقیقا منم گاهی میگم خوب آخرش چی؟ نمیدونم! اما منم تنهایی خوش بودم .
4. بچه جز همون تغییره که گفتم بببین میتونی باش کنار بیای تازه با موقعیت جسمی که داری شاید اگه بری سراغ ادامه تحصیل و مهاجرت دیگه نتونی طعم مادر شدن و بچشی بازم باید ببینی میارزه یا نه!
نظرات من اصلا کارشناسانه نیست .... به عنوان همدردی دوستانه بود









علاقه مندی ها (Bookmarks)