سلام آني جان
آخه شما جاي من با اين همه استرس، اضطراب، ترس (از آينده، وضعيت)، سردرگمي، پريشاني، آزردگي (به حق يا ناحق)
كه حتي دست چپ و راستم را گم كردم... چه جوري بيام مهارتةاي زندگيم را به نحو مطلوب اجرا كنم (كه اعتراف ميكنم خيلي هم در اين زمينه مهارت نداشته و ندارم).
شما كه اينجا من نميشناسيد... پس من چرا بايد براي شما فيلم بازي كنم و خود را يك آدم زجرديده و مظلوم نمايش بدم.... هر چيزي كه گفتم عين حقيقت بوده....
نمي دونم آني جان دارم به اين نتيجه ميرسم كه بايد به وضعيت عادت كنم تا اينكه خود به خود يا درست بشه يا يكباره از هم بپاشه....
چون واقعاً ديگه نميدونم چكار منم..... چي درسته چي غلطه.... دست و پام را گم كردم
اما از شما ممنونم... از راهنمايي هاتون و حرفهاي قشنگنون كه ميبينم براي hossin9294 گذاشتيد. كه ماجرايي زني مثل منه اما از ديدگاه شوهرش.....








علاقه مندی ها (Bookmarks)