ممنون از پاسخت fa mo
راستش من سعی می کنم مسائل رو برا خودم کم اهمیت جلوه بدم و باز گو نکنم ولی همسرم کوچکترین مسائل رو مخصوصادر ارتباط با خانواده من بزرگش می کنه و سرشون یه دعوا راه میندازه حتی اگر من برای اینکه آرومش کنم بهش بگم حق با تو بوده.هفته پیش اینقدر اعصابم رو خورد کردکه تصمیم به خودکشی گرفتم.واقعا دلم می خواست بمیرم و در اون لحظه اصلا دیگه خدا هم برام مهم نبود .ولی همسرم مانع این کار شد و تصمیم داشتم وقتی خونه نیست این کارو بکنم.گرچه اومد آرومم کرد ومن از تصمیمم منصرف شدم.خیلی ضعیف شدم.شوهرم رو خیلی دوست دارم ولی با این وجود احساس شکست می کنم.از خدا به خاطر کارم خجالت می کشم. ولی اینقدر ضعیف شدم که اگر دوباره اذیتم کنه دلم بخواد نباشم.
چند روزه برا یه کار اداری رفته تهران خونه خواهرش.کارش تموم شده اصلا علاقه ای به برگشتن نداره.البته این احساس منه.تو دفعات اول تماسمون گفتم جات خیلی خالیه.دلم تنگ شده و...اصلا فایده ای نداشت.و وقتی مستقیما پرسیدم کی می آی گفت شاید فردا یا فردا شب بلیط بگیرم.اصلا انگار که نه انگار که من تنهام.احساس می کنم در مقابل زندگیمون حس مسئولیتی نداره ومن براش مهم نیستم که برا برگشتن عجله ای نداره.تنهایی فیزیکی چندان برام مهم نیست.احساس تنهایی روحی می کنم.اینقدر که من برا زندگیمون مایه میذارم اون نه
کمکم کنید درونم آرام بشه








علاقه مندی ها (Bookmarks)