ضمن تشکر مجدد از همه دوستانی که راهنمایی کردن ...
اومدم چند نکته رو بگم و ازتون کمک بگیرم ...
من در طول این یک هفته سعی کردم همه قضایا رو فراموش کنم .بعد از سی و اندی روز دوباره سر کار رفتم و همزمان شروع به درس خوندن کردم .آهنگای غمگین رو کنار گذاشتم و به جاش آهنگای با ریتم تند خارجی گوش میکنم .همین که معنیشو نفهمم و چیزی از جدایی و شکست و خیانت توش نشنوم کفایت میکنه که از غمم کم کنم .
تقزیبا دارم به حالت عادی برمیگردم ولی چون معمولا در محل کار تنهام فکرش دوباره میاد تو ذهنم .حتی دو روز پیش ممکن بود دستم به خاطر این موضوع بشکنه که خوشبختانه به خیر گذشت .
ولی با تمام این احوال اوضاعم زمین تا آسمون با زمانی که این تاپیک رو ایجاد کردم تفاوت داره و بهتر شده .
ولی مشکل دیگه ای که من دارم صحبتهای خانواده ام هست .تقریبا دارم از ذهنم بیرونش میکنم ولی همین امروز دوباره بحث شروع شد و دوباره من نا خواسته به یادش افتادم و به هم ریختم .
من آدم مغروری هستم و دوست ندارم کسی بدونه که عاشق اون دختر بودم مخصوصا الان که از دست دادمش .نمیخوام این موضوع رو خانوادم بدونن و سرکوفتهاشون بیشتر بشه که مثلا تو که دوسش داشتی چرا نگفتی و ...؟؟حتی با فهمیدن این موضوع ممکنه این قضیه بین فامیل هم پخش بشه و اون موقع خیلی بدتر میشه .
از طرف دیگه نمیخوام بدونن دلیل افسردگی و عصبانیت این 1 و نیم ماهه غذا نخوردنم-آهنگ غمگین گوش کردنم-وزن کم کردنم-سر کار نرفتنم-درس نخوندنم و حتی اشک ریختنم و... ازدواج اونه .
و نمیتونم مستقیما ازشون بخوام که دیگه راجع به من و اون صحبت نکنن .اوایل چون تو رویا بودم و هنوز واقعیت رو قبول نکرده بودم دوست داشتم مادرم بیاد بگه بریم خواستگاری ولی الان با حقیقت روبه رو شدم و کاملا موضوع رو پذیرفتم ولی متاسفانه این صحبتها هست که منو رها نمیکنه .
من نمیتونم از شنیدن این حرفا جلوگیری کنم چون در اختیار من نیست ولی میتونم کاری کنم که با شنیدنش تحت تاثیر قرار نگیرم و به هم نریزم ...
اگر کسی در این مورد راه حلی داره دریغ نکنه ...![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)