با سلام آقای sci محترم
ممنون از توجهتون و اینکه می خواهید کمکم کنید.
1. تشکر کردن بابت هر چیز حتی خیلی خیلی کوچک. من این کارو در مورد همه انجام می دم چون با اینکارم می خوام بفهمونم که حتی خوبی کوچکی هم در حقم کردید من متوجه هستم و یادم می مونه. منتهی چگونگی اون : لفظی، جنسی، لبخند هر جور که فکرش رو بکنید.
منتهی گفتید انتظار: انتظارم اینه که اون هم بفهمه کاری رو که من می کنم دوست دارم حتی اگه از ته دل هم نباشه نقش هم بازی کنه دوست دارم این نقش رو ایفا کنه.
مثلاً برادرش اینا از جنوب از طریق مادر شوهرم ماهی فرستاده بودند. من جلوی شوهرم با جاریم تماس کردم و کلی تشکر کردم. و انتظارم این بود که دو روز پیش که خواهرم بعد امتحانش سوالارو تو کتاب علامت زد داد من تا شوهرم با نمونه سوالا آشنا بشه ( استاداشون یکی دانشگاهاشون فرق داره) حتی یه زنگ کوچیک جهت تشکر بهش نزد که هیچی. بلکه دیروز وقتی از ورزش بر می گشتم با خواهرم تو راه صحبت می کردم گفت که زنگ زدم با تو صحبت کنم خونه بود و خیلی سرد صحبت کرد ( مثل همیشه) بعد هم فهمیدم ازش به خاطر کتاب تشکر نکرده.
خلاصه با دل پر رفتم خونه ( دیروز به خاطر درس زودتر از من خونه بود) از ایوون نگاه کردم دیدم داره واسه خودش تخم مرغ می اندازه. رفتم باعصبانیت گفتم چیکار می کنی من از دیروز ماهی سرخ کردم که امروز یه غذای قشنگ و خوشمزه برات بذارم تو هم می خوای سیر شی و مثل همیشه لب به غذای من نزنی. ( اینم بگم غذاهای من فوق العاده خوشمزه می شه طوری که مادر شوهرم و فامیلاشون فقط تعریف می کنن ) دیروزش هم وقتی رسید خونه شعله زدر نذری مامانش داده بود تو یخچال اونو خورد و شام با من نخورد و تو اتاق درس خوند.
2. در مورد خانواده ها بالا هم مثال آوردم چرا اینو می فهمه که بگه مادرم اینا رفتن مسافرت یه زنگ بزن حال و احوال بپرس . ولی خودش حتی یه بار اینکار رو نکرده. یا اگه هم بکنه در قبال خواسته من با هزار فیس و افاده و ادعا می کنه. پس اینطور نیست که نمی فهمه بلکه نمی خواد که در مورد من و خانوادم بفهمه.
اینم بگم فردی شوخ طبع و کسی هست که با هر کی بیفته دوست صمیمی می شه و دوستان فت و فراوانی داره. و اینم بگم مودب هست ولی مغروره یعنی خودش رو فدای دوست می کنه ولی غرورش انقدر هست که اصلاً منت دوست نمی کشه. اگه حتی تقصیری هم تو رفتارش باشه ادعای اینو داره که بقیه بیای و به صحبت ادامه بدن. در واقع قد و مغرور و متکبر ( مرداد ماهی هم هست ) ولی این خصلت توی خانوادشون شایع هست. یعنی همیشه منتظرن بقیه براشون یه کاری بکنن و حتی در این حد بگم که تا کسی خودش و خم و راست می کنه و قربون صدقه طرف می ره آدم خوبیه. همین که یه خورده ( اونم به خاطر رفتار اونا ) از محبت کم بذاری می شه خائن و خوشون رو می گیرن و غرور و قیافه حق به جانب و ( خلاصه ای از زندگی من ) توی تاپیک ها داستان زندگی من هست می دونم از حوصلتون خارج می شه و مدیر سایت هم زحمت قفل کردن تاپیک رو کشیدن چون مال سه سال پیش بود و داستان نامزدی و اوایل عروسی.
3. در مورد سوم دونه دونه سوالاتتون رو جواب می دوم:
توجه فت و فراوون البته اوایل خیلی بیشتر بود ولی دارم سعی می کنم کمش کنم.
در مورد عدم اعتماد به نفس دقیقاً درست می گید خیلی پائین هست. طوری که هر کاری بکنه اولاً حرف من اگه منطقی هم باشه یه نادون تر از من هم حتی باشه باید تأیید کنه که قبول کنه. بعدش هم جائی بخویم بریم مثلاً خارج از کشوری جایی نمی دونم دوست داره حتماً یکی پیشمون باشه یه دوستی مثلاً. ( این مشکل هم بر می گرده به اینکه مادرش هی با افتخار و گریه می گفت تو نامزدیمون که من نذاشتم حتی اینا یه نون برای خونه از نونوائی بگیرن همه کاراشون رو خودم کردم. قابل توجه پدرشوهرم هم همش جلو تلویزیون لم می ده و همه کارای خرید و اینا رو زنش انجام می ده. در کل پدر شوهرم هم با خانواده مادرشوهرم خوب نبوده یعنی خیلی سرد و بی تفاوت) اما جالب اینجاست که شوهرم همیشه در مورد اینکه پدرش مادرش رو خیلی سر این جور مسائی زجرش داده صحبت می کرد.ولی خب خودش هم کشیده به باباش.
حسادت تا دلتون بخواد یعنی کاملاً رک می گم و دعوامون هم می شه. خب وقتی می بینم اون هیجانات و بگو و بند که با یه خانم می کنه و با من نه؟ طبیعیه عکس العمل نشون بدم. و اینم بگم اصلاً تو اینجور مواقع نمی تونم جلو خودم رو بگیرم و تو مجلس بهش هم نتونم چیزی بگم می رم تو بهت و ماتم هر کسی راحت از قیافم غصه ام رو می خونه و راحت می تونم ببینم کیا از این حالت من خوشحال می شن. و شوهرم هم بدتر عصبانی می شه و قیافه حق به جانبش رو می گیره و بی خیال تر می شه و کم محل تر به من.
با مردها خیلی جوره ، با هر کسی رفیق جون جونی می شه. و اس ام اس بازی. به خودش خیلی کم اتفاق می افته جواب اس ام اس من رو بده ولی محاله یه اس ام اس از یکی رو بی جواب بذاره یه مدت خیلی براش اس می زدم. بعد گفتم برا چی پولام رو برا اون حروم کنم.

علت اینکه اون شوهر منه این که عاشق من شده بود. اول آشنائیمون من دردام رو از یه عشق قبلی بهش گفتم و اون سنگ صبور من اما توی طول سال عاشق من شد و ازدواج. فکر می کردم خوشبختم می کنه.
معیارم تو زندگی همیشه یه زندگی عاشقانه و برای هم مردن بوده یه عشق دو طرفه. ولی همیشه یه طرفه است
31ونیم سن اون
32 سن من
اون از من 7 ماه کوچیکتره( که اوایل یه معضل برای به هم رسیدن ما از طرف خانوادش بود)
من چطور توجه می کنم؟ اوایل همیشه بدون استثنا براش هر وقت می رفتم بیرون لباس های مرد پسند (مخصوص لحظه های خاص منظورمه) می خریدم حتی توی مناسبت های خاص یه صحنه ها و لباس های رمانتیک براش فراهم می کردم. طوری که بعد یه مدت دیدم این کارا براش خیلی عادی شد حتی دیگه هر جوری هم براش وقت گذاشته بودم و براش آماده می شدم دیگه مهم نبود بی خیال اصلاً انگار اتفاقی نیفتاده بود.
منم یه مدت خیلی طولانی گذاشتمش کنار طوری شد که دیگه مثلاً خودش یکی از لباس های مخصوص رو گاهاً که باهم خوبیم می بینم در می یاره می ذاره رو تخت مثلاً خودش می ره جائی. یعنی منظورش اینه که بپوشمش منم می پوشم.
اما صد حیف که سیاست اینو ندارم. یا دل اینو ندارم که از توجهام ، از محبتام براش کم بذارم. تا متوجه اون زمونا بشه که براش خیلی مایه می ذاشتم.
خلاصه خیلی چیزارو باعث شده گذاشتمش کنار هر وقت بازار می رفتم ( می گم همیشه من نقش مرد رو بازی کردم این وسط ) یه چیزی براش می خریدم ، مثلاً اسپری، ادکلن، لباس ست زیر،... هر چی به فکرتون برسه فقط به خاطر این که تو نبودی پیشم ولی من به یادت بودم...
ما سر هرچیزی حرفمون می شه یعنی به جائی رسیدیم که هر کلمه ای که می گیم به هم برمیخوره هی هم بر می گرده بهم می گه ما حرفامون با هم جور در نمی یاد دیگه. با کمال پرروئی و تغص گونه. بعد می گم بابا حداقل تکلیف من رو یکسره کن.
بچه نمی خواد می گه یکی رو می یاریم بدبختش می کنیم.
توی هال می خوابه، موقع هایی که خودش به من نیاز داره کمی به من محبت می کنه یعنی حرف می زنه ، بی محلیش رو کم می کنه بعدش که خرش از پل گذشت دوباره همون آش و همون کاسه
من حرصم در می یاد همه چی رو هی می گم ( یعنی هیکچدوم از مشکلاتمون هیچوقت حل نشده و تلمبار شده برای همین حرفی هم پیش می یاد عین بمب اتمی می ترکم و تکه تکه حرفام به طرفش شلیک می شه ولی دست خودم نیست کل مشکلاتمون بدون حل شدن تو دلم انبار شدن. و کنترلشون دست خودم نیست.

می بخشید که طولانی شد و از حوصله خارج.
ولی اگه دلمو وا کنم و دردام رو بگم راحت یه کتاب 700 صفحه ای می شه.