نوشته اصلی توسط فرشته مهربان
نگین جان
باز هم خوب دقت کن عزیزم
اولین نتیجه حاصل شد .
یکبار دیگر بدون اینکه جملات پایین را بخوانی حرفهایم در پست قبل را بخوان ، هرچقدر هم توهین و تند می بینی باز هم بخوان
.
حرفاتون رو بارها و بارها خوندم .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
این حرفها ......
ندای درون تو نسبت به خودته که به صورت عذاب وجدان و احساس خیانتکاری ، در رابطه با این آقا بروز می کند .
حرفهایت در آخر پستم که نقل قول کرده ای یعنی شنیدن حرف و نظر خودت در باره خودت ( من احساس درونی ترا عیان کردم ، البته جاهایی تند و تیز تا بشنوی و با خودت مواجه شوی) برو یک بار پستهایت در باره خودت را و دفاع از اون آقا را در تاپیکهایت بخوان !
وقتی ( حرفهایم ) را خواندی ................. به غیرتت برخورد .... مگرنه ؟............. یعنی صدای عزت نفست درآمد ( که البته منشاء آن عملکردی از خودت بوده که عزت نفست قبولش نداشته ) .............. با شنیدن این حرفها عزت نفست خیلی ضعیف ، مثل صدایی از ته چاه گفت : نه ، من اینها نیستم .......... قسمت ناخودآگاه درونت سکوت کرد و تأیید ( چون تو را همین می داند ) و شاید هم اشک در چشمت حلقه زد ............
چقدر شما خوبید . دقیقا همینطوره . اولش بهم برخورد اما بعدش قبول کردم حرفاتونو و حق رو به شما دادم.
حالا هم حرفت اینه که تو نمیخواهی اینطور باشی ....... مگر نه ؟
نه نمیخوام این باشم . من خیلی واسه خودم ارزش قائل بودم . البته همش منم منم میکردم ولی در عمل نشون دادم که ارزشی قائل نیستم.
عزیز دل فرشته ............ همه آنچه گفته آمد حتی آنچه توهین دیدی ( که خیلی خوبه که کمی بهت برخورده و این حس باید بیشتر بشه یعنی بیشتر بهت بربخوره ) ندای درون تو نسبت به خودته . اگر بپذیری این نگاه را در لایه های پنهان و ناخودآگاه ذهنت نسبت به خودت داری ، دیگه این همه احساس تعهد و خیانت نسبت به این آقا را نخواهی داشت ، بلکه نسبت به عزت نفست ، نسبت به خودت احساس تعهد می کنی ....... حس ارزشمندیت قوی می شود و با این احساس ( منفی ) در ناخودآگاهت در مورد خودت که اتفاقاً باعث میشه به هر ذلتی تن دهی که نمودش در مسخر این آقا شدن و الینه شدن در اوست ( هرچقدر هم آدم خوبی باشد ) در می افتی و باهاش عملا ًمبارزه خواهی کرد ( آری با این احساس منفی در مورد خودت در می افتی و می خواهی از شخصیتت دفاع کنی که اونوقته که در عمل می شود تلاش برای تغییر )
من نمیخوام قبول کنم که دختر بدی هستم . میخوام حداقل به خودم ثابت بشه که اونی نیستم که اون میگه. خیلی به من توهین میکنه . هرچی میخواد به من میگه. م نمیخوام اینقدر پست و حقیر باشم که درباره من اینطوری صحبت کنه . همش میگه لیاقتت همینه . تو ارزشت بیشتر از اینم نیست . نمیدونه با این حرفاش چه به روز من میاره. عاشق مادر و پدرمم که عشقشون واقعیه . اگه خطایی کنم منو ازته دل میبخشن . اگه خطیی کنم به من این حرفارو نمیزنن . واقعا بعد از عشق خدا و انسان، عشق مادر و پدر به فرزندشونه . من عاشقشونم . کاش این کارارو در حقشون انجام نمیدادم.
پس نتیجه اول حاصل شد :
عزت نفست را کمی رویت کردی و صدای اعتراضش ( ولو ضعیف و ظاهراً در مقابل حرفهای من ) را شنیدی .
حالا اگر قبول داری و پایه هستی ، می رویم که عملیاتی و تکنیکی او را قوی تر کنیم و احساست نسبت به خودت تغییر کنه ( و تغییر نگرش که در پی آن خودت به نتیجه اینکه چه کنی خواهی رسید ) .
من آماده ام . برای همین هم اینجا اومدم. واقعا میخوام تغییر کنم . قول میدم.
مهم ، مهم و مهم اینه که بخواهی و متعهد به خودت بشوی که این راه عملیاتی را طی کنی .
من باید مطمئن شوم که پایه عمل هستی تا ادامه دهم . و این اطمینان هم با حرف نیست باید سنگهات را با خودت وابکنی و خودت را در معرض تغییر قرار دهی .
هستی ؟؟؟؟
خوب فکر کن ها ، بعد جواب بده ......
عجله هم نکن ، آرام باش و آهسته آهسته
. من هستم، من میخوام تغییر کنم، میخوام از شر این احساس لعنتی خلاص بشم. اما خواهش میکنم وضعیت من و اون رو هم در نظر بگیرید. فکر وقتی که اون پای من گذاشته رو هم بکنید. ممنونم از شما .
.








علاقه مندی ها (Bookmarks)