سلام،
یک خاطره از منفعل بودن من! :)
یکی از دخترهای فامیل ازدواج کرده بود. رفتم برای اولین بار آقا داماد رو دیدم. خیلی خوش برخورد بود و خیلی زیاد من رو تحویل گرفت. بعد از یکم وقت گفت که من یک جایی کار دارم، باید یک چیزی بخرم. میای نیم ساعت بریم و بیایم؟ منم گفتم باشه. بریم.
سوار ماشین شدیم رفتیم، خریدش رو کرد. بعد گفت که میای بریم محل کارم رو نشونت بدم؟ من گفتم خیلی طول می کشه؟ آخه من اومدم مهمونی که بعد این همه وقت همه رو ببینم، خوب نیست بیرون باشیم. بعد دیدم خیلی دوست داره محل کارش رو نشون بده و با من راجع به اونجا صحبت کنه. گفتم باشه. رفتیم محل کارش. یک نیم ساعتی اونجاها رو به من نشون داد (حالا منم اصلاً علاقه نداشتم). بعد گفت استاد فلانی اومد. بیا ببرمت پیش استاد فلانی، رئیس اینجاست. رفتیم تو دفتر طرف. هیچی، حدود یک ساعتی اینها صحبت می کردند. دیگه هوا تاریک شده بود. اومدیم بیرون، یکی از همکارهاش رو دید. جلوی در ساختمون فقط 30-45 دقیقه با اون صحبت کرد.حالا منم هی این پا اون پا می کردم، خسته شده بودم!
بالاخره اومدیم سوار ماشین شدیم. فکر می کنم ساعت 9 شب بود.
بعد یک دفعه گفت که، ببین، من خیلی وقت خونه ی فلان فامیلم نرفتم. همین نزدیک هاست. بیا یک دقیقه بریم، ازش می خوام برات یک چیزی بگیرم!
منم بدجور توی رودربایستی گیر کرده بودم...
داماد جدید، نمی شه هم چیزی گفت!
گفتم باشه!
حالا بماند که کلی ترافیک بود تا رسیدیم 10 شب خونه طرف.
1 ساعت هم اونجا نشستیم
دیگه داشتم از گرسنگی می مردم.
ساعت 11 بود اومدیم بیرون. حالا حدوداً نیم ساعت هم تا خونه راهه.
دیگه بنده خدا دستش درد نکنه، وسط راه گفت غذا بگیریم بریم خونه بخوریم.
حدوداً ساعت 12 شب تو خونه غذا رو خوردیم.
شب قرار بود خونه اونها بخوابم.
من هم خیلی خیلی خسته بودم. رخت خواب رو انداختم که بخوابم، یک دفعه دیدم که از تو اتاق صدام کرد. گفت یک دقیقه بیا.
رفتم، گفت تو فیلم های فلان کارگردان رو می بینی؟ گفتم نمی شناسم.
بعد یک فیلم گذاشت، گفت ایناها، ببین این تیکه اش چقدر باحاله.
سرتون رو درد نیارم. اون شب تا ساعت 3 صبح، 3 تا فیلم برای من گذاشت!!!! البته روی دور تند. یعنی هی می زد تیکه تیکه بره جلو
از این فیلم های عجیب غریب بود که من اصلاً دوست ندارم.
دیگه داشتم می مردم از خواب. به زور شب به خیر گفتم خوابیدم. گفت که بخواب، صبح که بیدار شدی، برنامه دارم! :)
شب خوابیدیم. صبح بیدار شدم، دیدم تو اتاق داره راه میره.
با خودم گفتم من خودم رو اینقدر می زنم به خواب تا این از خونه بره!
و موفق شدم!
خلاصه این جریان آشنایی ما با یکی از دامادها بود. واقعاً خوش قلب و مهربونه، ولی از مهربونی زیاد آدم رو گاهی اذیت می کرد. دیگه از اون موقع ازش فراری شدم
حالا می دونم که تقصیر خودم بوده، آدم نباید اینقدر منفعل باشه!







حالا منم هی این پا اون پا می کردم، خسته شده بودم!
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)