به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 37

Threaded View

  1. #28
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 09 بهمن 92 [ 23:55]
    تاریخ عضویت
    1389-10-14
    نوشته ها
    2,086
    امتیاز
    11,615
    سطح
    70
    Points: 11,615, Level: 70
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience Points10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    12,283

    تشکرشده 12,257 در 2,217 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: دفــتر خـاطرات همدردي

    سلام،

    یک خاطره از منفعل بودن من! :)

    یکی از دخترهای فامیل ازدواج کرده بود. رفتم برای اولین بار آقا داماد رو دیدم. خیلی خوش برخورد بود و خیلی زیاد من رو تحویل گرفت. بعد از یکم وقت گفت که من یک جایی کار دارم، باید یک چیزی بخرم. میای نیم ساعت بریم و بیایم؟ منم گفتم باشه. بریم.
    سوار ماشین شدیم رفتیم، خریدش رو کرد. بعد گفت که میای بریم محل کارم رو نشونت بدم؟ من گفتم خیلی طول می کشه؟ آخه من اومدم مهمونی که بعد این همه وقت همه رو ببینم، خوب نیست بیرون باشیم. بعد دیدم خیلی دوست داره محل کارش رو نشون بده و با من راجع به اونجا صحبت کنه. گفتم باشه. رفتیم محل کارش. یک نیم ساعتی اونجاها رو به من نشون داد (حالا منم اصلاً علاقه نداشتم). بعد گفت استاد فلانی اومد. بیا ببرمت پیش استاد فلانی، رئیس اینجاست. رفتیم تو دفتر طرف. هیچی، حدود یک ساعتی اینها صحبت می کردند. دیگه هوا تاریک شده بود. اومدیم بیرون، یکی از همکارهاش رو دید. جلوی در ساختمون فقط 30-45 دقیقه با اون صحبت کرد. حالا منم هی این پا اون پا می کردم، خسته شده بودم!
    بالاخره اومدیم سوار ماشین شدیم. فکر می کنم ساعت 9 شب بود.
    بعد یک دفعه گفت که، ببین، من خیلی وقت خونه ی فلان فامیلم نرفتم. همین نزدیک هاست. بیا یک دقیقه بریم، ازش می خوام برات یک چیزی بگیرم!
    منم بدجور توی رودربایستی گیر کرده بودم...
    داماد جدید، نمی شه هم چیزی گفت!
    گفتم باشه!
    حالا بماند که کلی ترافیک بود تا رسیدیم 10 شب خونه طرف.
    1 ساعت هم اونجا نشستیم
    دیگه داشتم از گرسنگی می مردم.
    ساعت 11 بود اومدیم بیرون. حالا حدوداً نیم ساعت هم تا خونه راهه.
    دیگه بنده خدا دستش درد نکنه، وسط راه گفت غذا بگیریم بریم خونه بخوریم.
    حدوداً ساعت 12 شب تو خونه غذا رو خوردیم.
    شب قرار بود خونه اونها بخوابم.
    من هم خیلی خیلی خسته بودم. رخت خواب رو انداختم که بخوابم، یک دفعه دیدم که از تو اتاق صدام کرد. گفت یک دقیقه بیا.
    رفتم، گفت تو فیلم های فلان کارگردان رو می بینی؟ گفتم نمی شناسم.
    بعد یک فیلم گذاشت، گفت ایناها، ببین این تیکه اش چقدر باحاله.
    سرتون رو درد نیارم. اون شب تا ساعت 3 صبح، 3 تا فیلم برای من گذاشت!!!! البته روی دور تند. یعنی هی می زد تیکه تیکه بره جلو
    از این فیلم های عجیب غریب بود که من اصلاً دوست ندارم.
    دیگه داشتم می مردم از خواب. به زور شب به خیر گفتم خوابیدم. گفت که بخواب، صبح که بیدار شدی، برنامه دارم! :)
    شب خوابیدیم. صبح بیدار شدم، دیدم تو اتاق داره راه میره.
    با خودم گفتم من خودم رو اینقدر می زنم به خواب تا این از خونه بره!
    و موفق شدم!


    خلاصه این جریان آشنایی ما با یکی از دامادها بود. واقعاً خوش قلب و مهربونه، ولی از مهربونی زیاد آدم رو گاهی اذیت می کرد. دیگه از اون موقع ازش فراری شدم

    حالا می دونم که تقصیر خودم بوده، آدم نباید اینقدر منفعل باشه!

  2. 18 کاربر از پست مفید hamed65 تشکرکرده اند .

    Erica (یکشنبه 26 آذر 96), hamed65 (شنبه 02 دی 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 02:21 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.