سرود دسته جمعی
برای اینکه برم سر اصل ماجرا،باید یه پیش در امدی در مورد ادمای ماجرا بگم:):
داداشای من وقتی بچه بودن،خیلی خیلی شیطون بودن،البته من نه به اونصورت:D، من بابام کلکسیونی از نوارهای کاست(از سرودهای حماسی و انقلابی و
موسیقی سنتی اون دوران،که خداییش واقعا اون حماسی ها رو تا حالا من هیچ جا نشنیدم،خیلی واقعا قشنگ و پر احساس بودن)داشت،که خیلی روشون حساس بود
و وقتایی که خونه بود هر از گاهی بهشون گوش میکرد و خودشم زمزمه میکرد،خلاصه
که این نوارها مثل بچه هاش بودن.
ماجرا هه:یبار ما که تو خونه حوصلمون سر رفته بود و بابا و مامانم هم خونه نبودن ،فک کنم سر ظهر هم بود گفتیم چیکار کنیم چیکار نکنیم سرمون گرم بشه تا اینکه یه فکری بذهنمون رسید(البته به ذهنشون رسید،چون من خیلی فسقلی بودم مامانم میگه
تو این خرابکاری که کردیم من بیشتر از 5-6سال نداشتم،ولی خودم فک کنم 7-8سالم بود،من کوچکتر بودم و چاره ای جز تبعیت نداشتم ،همین هم که این لطفو میکردن و منم وارد گروهشون میکردن
کلی ذوق میکردم )
خلاصه ما فک کردیم که یه سرود دسته جمعی بخونیم(سه تا داداش بزرگم و من)و برای اینکه ببینیم صدامون چطوری از اب در میاد،صدامونو ضبط کنیم،نوار خالی
نداشتیم،پس تنها راهمون این بود که رو کاست پر صدامونو پیاده کنیم،پس کاستی
که تو ضبط صوت بود همونو انتخاب کردیم،رفتیم یه کتاب سرود هم داشتیم اونو اوردیم
حالا میخاستیم انتخاب کنیم کدوم سرودو بخونیم،سرود "22 بهمن روز از خود گذشتن روز پیروزی ما..."موفق شد که رای بیشتری بیاره،تو کاغذ هم یکی دو تا از رو شعره نوشتیم
تا همه خراب نشن رو سر یه کتاب،فک کنم
من هم بلد بودم بخونم چون تو نواره صدای من هم بود که با تمام قدرتم میخوندم که کم نیارم جلوی داداشام:D(بچه ها وقتی دسته جمعی یه شعری بخونن،اگه دقت کرده باشین، چنان از ته دل جیغ میکشن که صداشون از بقیه بلندتر باشه و شنیده بشه،منم همینکارو میکردم)
خلاصه بعد خوندن و تموم کردنش ،با ذوق و شوق نوارو گوش دادیم
ببینیم اثری که خلق کردیم چی از اب در امده،و واقعا خیلی
رضایت داشتیم از کارمون :D،حالا بعد اینکه دیگه جذابیت قصه یکم در نظرمون
کم رنگ شد تازه داداشام تو این فکر افتادن که حالا اگه بابا بفهمه چی میشه،خیلی
میترسیدیم،اخه از بابامون حساب میبردیم و بابام رو وسایلش حساس بود و یه دیسیپلین خاصی تو خونه حکمفرما بود،کار خاصی هم نمیتونستیم بکنیم کاری که نباید میشده
شده بود و نمیتونستیم نوارو قایم و یا سربه نیست کنیم،چون بابام امارشونو داشت و محال بود که نفهمه یکی از کاستا نیست،و یه نوار که مثلا ده دقیقش
نباشه بهتر ازین بود که کلا نباشه،پس چاره ای نداشتیم که صداشو در نیاریم تا وقتی که خود بابام متوجه بشه.
خلاصه یه روز بابا اومد این کاستشو گوش کنه،دید وسط اهنگ یه مکثی شد و بعدش
صدای چند تا بچه فسقلی بجای صدای مثلا شجریان پخش میشه
من دیگه عکس العمل بابام تو اون لحظه یادم نیست،ولی بیچاره واقعا ناراحت و متعجب شده بود و دعوا کرده بود داداشارو،چون از قضا
اون نواره یکی از بهترین و محبوبترین نوارهاش بوده،خدا ما رو ببخشه و از سر تقصیراتمون بگذره
البته درسته بابام اونموقع ها ناراحت شده بود ولی بعدها بعنوان یه خاطره خنده دار تو بین فامیل این قضیه رو تعریف میکرد و فامیل هم خوششون اومده بود از شیرین کاریمون و هر وقت اونموقع ها میومدن خونمون میخاستن نوارو بزاریم تا گوش بدن،الان هم بعضی وقتا این خاطره رو میگیم و میخندیم که چجوری
داشتیم با جون و دل سرودو میخوندیم انگار که تو گروه ارکستر سمفونیک هستیم
«پایان»
چقدر دلم خواست برم ببینم میتونم نواره رو پیدا کنم و گوش بدم.








پاسخ با نقل قول




علاقه مندی ها (Bookmarks)