به نظره من، سعی کن با داداشت دوست بشی!
سعی نکن مقابلش باشی، سعی کن کنارش باشی. ببین، وقتی که باهات دوست شد و کاملاً بهت اعتماد کرد و تو رو تو جبهه ی خودش دید، هر جوری خواستی می تونی کنترلش کنی!
سعی کنین به اعتقاداتش احترام بذارید، نگید تو داری اشتباه می کنی، بگید هر کسی تو دنیا اعتقادات خودش رو داره، اعتقادات تو هم برا ما محترمه! این جوری دیگه به اعتقادات شما توهین نمی کنه، آتیش خشمش هم خاموش می شه! بعدش، سعی کنین کم کم به فکر وادارینش! آخه داداشت راستم می گه! عقلش نمی تونه یه سری عقاید که از عرف بهش رسیده رو قبول کنه، مطالعه هم که نداره، پس دیگه غیر از این هم نمی شه ازش انتظار داشت! کاملاً طبیعی هم هست (به نظره من!)
به نظره من، اصلاً هم بهش نگین تو بیماری و برو دکترو از این حرفا! مثله یه انسان کامل و عاقل باهاش برخورد کنین، بهش احترام بگذارید، مسئولیت بهش بدید، یه جوری که این حس بهش القا بشه که اون باید کم کم بیاد کمکه بابا و مواظب خواهرا و مادرش باشه! بهش اعتماد کنین، ازش نظر بخواین و باهاش مشورت کنین، مثلاً شما به عنوان خواهر کوچکتر، یه سری مسائل رو باهاش مطرح کنین، مثلاً مسائل درسی! و بگین نظرت چیه و بهتره چی کار کنم و بالاخره تو بهتر از من می فهمی، تو بزرگتری، توی درسات موفق تر بودی! شاید این ها حقیقت نداشته باشه، ولی خیلی تأثیر داره!
این ها زمان می بره، اما وقتی به بار نشست، نشسته دیگه!
خواهشاً یه مدت هم بهش گیر ندین و این کارو بکن و اون کارو نکن هم نگید دیگه!
تا متوجه بشه بزرگ شده و این رفتارش بچه گانس!








علاقه مندی ها (Bookmarks)