گویند تو را الفتی هست
که با خلق جهان هر چه کنی
باز گویند:
"معبود!"
و من اکنون حالی دارم
که به هر سو مینگرم
باز گویم :
"معبود من !"
تو خودت گفتی که
تو اگر ناچاری
سوی من آی تا
گره کار را بگشایم!
و من امروز هزار گره ی کور
زده ام با دستم.
هر چه گفتم به سرای دل دوست
گفت :
"برو که من امروز
تو را گم کردم
در نهان دیروز !"
من به چشم امید میخوانم :
"معبود من !
باز آمدم
بر گیر زیر بال من...!" ...







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)