به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 15

Threaded View

  1. #4
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 17 آبان 92 [ 15:44]
    تاریخ عضویت
    1390-5-28
    نوشته ها
    80
    امتیاز
    1,952
    سطح
    26
    Points: 1,952, Level: 26
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 48
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second Class1000 Experience Points
    تشکرها
    257

    تشکرشده 261 در 69 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: زندگی بی روح من

    نقل قول نوشته اصلی توسط tarfand
    من هم تا حالا یه بار نه پدرم و نه مادرم بهم گفته عزیزم
    پدرم بد اخلاق ترین آدم محلمونه.
    هم مشکل عاطفی داشتم و هم مشکل حمایت مالی
    اوضاع من از تو بدتربود

    چند تا سوال:
    کسی از رابطه تو و اون پسره خبر داشت؟سلام. بله خبر داشتن خانوادن اما می کفتن که مخالفن چون از نظر سطح مذهبی به هم نمی خوریم
    رابطتون چه جوری بود؟ بیشتر اس ام اس و چت و گاهی هم ملاقات حضوری اما ان قدر به ایشون علاقه داشتم که مثل برادرم می دونستمش
    واسه چی از هم جدا شدین؟
    به خاطر اینکه شرایط ازدواج نداشتم ایشونم نداشت گفتم که باید جدا شیم چون ممکنه ۴ سال بعد نظرش راجع به من عوض شه و ببینه اصلا منو نمی خواسته دیدم اگر همچین تفاقی بیفته من کارم ممکنه به خودکشی برسه بعد ۵ ۶ سال دوستی گفتم بهتره الان قطع بشه .اما جالب اینجاست که این اقا یکدفعه یه اخلاق خیلی خشک مذهبی برخلاف گذشته نشون دادن و منو خیلی ترسوند و گفت به خاطر تو یکدفعه این همه تغییر کردم!


    .ممنون از کمک همتون لینک رو خوندم اما من تفاوتایی با ایشون میبینم یکی اینکه من میدونم خانوادم من رو دوست دارن اما نمی تونن محبتشون رو کلامی نشون بدن .همیشه باید یه اتفاق بد برام بیفته تا فقط نگرانیشون رو ابراز کنن . من هیچ وقت تو خیالم با کسی حرف نمیزدم که نیازم رفع شه چون ازینکه به صورت خیالی نیازمو برطرف کنم بدم میومد. من توی خونمون هم کلامی ندارم مادرو پدرم اکثر اوقات کار دارن یا حوصله ی شنیدن حرفای منو ندارن کلا زندگی خیلی یکنواختی دارم. دوستامم خیلی نمیتونم باهاشون حرف بزنم چون اگر دردل کنم ممکنه باز ضربه بخورم ازشون
    و اینکه اونا هم درگیر کار درس خودشونن هستن.من سعی کردم توی رشته ی تحصیلیم ادم موفقی باشم که هم به خودم افتخار کنم هم تحسین دیگران رو از این راه بدست بیارم اما هیچ وقت پر کردن وقتم با درس این حس تنهاییمو کمرنگ نکرد. همیشه افسرده بودم و روزی نبود که با گریه شبم رو صبح نکنم.تا اینکه با اون اقا دوست شدم امیدوار شدم که بالاخره یه دوستی پیدا کردم که منو درک کنه اما نهایتا فهمیدم که ایشونم از نظر مذهبی خیلی با من تفاوت داره و می خواد که با من مثل یه زندانی رفتار کنه و وقتی مخالفتم رو اعلام کردم رفت
    من تمام زندگیم شده خاطره ی ضربه خوردن از دیگران و جدایی


    لیک چون باید این دم گذرد,
    پس اگر می گریم
    گریه ام بی ثمر است.
    و اگر می خندم
    خنده ام بیهوده است.

  2. کاربر روبرو از پست مفید d r e a m تشکرکرده است .

    d r e a m (جمعه 21 بهمن 90)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 11:32 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.