من 21 ساله دارم و شوهرم 29 ساله. من و شوهرم نسبت فامیلی داریم. من دختر عمه شوهرم هستم. من و شوهرم یک سال و نیم نامزد بودیم و 2 ساله که ازدواج کردیم و بچه هم نداریم. من یه آدم پر سر و صدا و خوش گذرون هستم اما شوهرم یه آدم آرومه و همیشه کارش اولویت اولش هست. شوهرم انتظار نه شنیدن نداره دوست داره همیشه همه چیز اونی که اون می خواد و می گه باشه. من و شوهرم از دوران نامزدی تا الان که 2ساله از ازدواجمون می گذره همیشه با هم دعوا و کتک کاری داشتیم. اما همیشه با کوچک کردن خودم و یا وساطت دیگران آشتی کردیم. شوهرم وقتی عصبانی می شه هیچ کنترلی روی زبون و دستاش نداره. و همیشه آخرش این منم که متهم به شروع دعوا و کتک کاری می شم. من و شوهرم توی خونه پدر شوهرم زندگی می کنیم خانواده شوهرم طبقه پایین و ما بالا و این خودش یه مشکله خیلی بزرگه چون شوهرم اکثریت اوقات پایینه و یا اگر مشکلی پیش بیاد به جای حا و فصلش فرار می کنه و میره پایین. من هم توی دعوا هیچ کنترلی ندارم من هم بد دهنی می کنم و گاهی اوقات از خودم دفاع می کنم. احساس می کنم شوهرم از ازدواج با من پشیمون شده چون همیشه دنبال یه بهونه برای دعواست منم انتظارات بیشتری از شوهرم داشتم اما هیچ وقت خودمو پس نکشیدم
نوشته اصلی توسط پیدا
نوشته اصلی توسط پیدا
نوشته اصلی توسط پیدا
نوشته اصلی توسط پیدا
سلام پیدا جان
من آدم غر بزنی نیستم. من هیچ وقت انتظاره زیادی از شوهرم نداشتم. برای تفریح باید دل خوش داشت و من به دلیل اختلافات زناشویی زیاد ندارم. شوهرم اهل سینما یا پارک رفتن نیست و اگر من به تنهایی و یا با دوستانم برم از نظر اون جرم بزرگی انجام دادم. من شوهرم رو حتی با این همه اختلاف خیلی دوست دارم جزو اون دسته آدم هایی هست که من ازش حتی انتظار نه شنیدن برای کمترین چیزی ندارم.









علاقه مندی ها (Bookmarks)