دوستای خوبم؛ از پاسخ هاتون واقعا ممنونم!
----------------------------------
"اگه محبتش رو كم و زياد كنه خودم ميرم زوركي تو بغلش "
یه دنیا ممنون بابت این جمله ات یکتا جان! خیلی میتونه کمکم کنه!
اما میخوام یه چیزی رو براتون بگم؛ راستش خوب؛ من وقتی چند روز مونده به این دوران؛ به شدت ناامید میشم و دنیا رو تیره و تار می بینم؛ بنابراین وقتی با همسرم صحبت میکنم شدم یه آدم کاملا مایوس و منفی نگر و ناامید! توی این لحظات که با همسرم صحبت میکنم کاملا درکم میکنه و میگه که نزدیک این دورانه؛ پس طبیعیه؛ یعنی من تونستم آگاه بشم به اینکه الان شرایطم نرمال نیست؛ همین طور همسرم؛ بنابراین ما لحظات عاشقانه داریم!
اما
موضوع زمانی بحرانی میشه که من شدم و شاید دو روز گذشته؛ برای اینکه احساس ناامیدی رو از خودم و زندگیم بشورم؛ سعی میکنم که با مصرف قرص هایی مثل مفنامیک اسید و غیره، سرپا شم و به خودم؛ خونه؛ و آشپزی می رسم؛ در صورتی که همه ی اینها ظاهر قضیه ست!
حالا فکر کنید؛ من رفتم خونه ی مادرم و برگشتم؛ از صبح هم چندین بار همسرم زنگ زده که دلم خیلی برات تنگ شده؛ میخوام زودتر بیام دنبالت؛ دوست دارم کنار هم باشیم! بنابراین وقتی که اومد و ما توی ماشین نشستیم؛ وقتی ایشون توی راه رسیدن به خونمون؛ موضوعی رو مطرح میکنه؛ این جاست اون نقطه ی بحرانی که من نمی تونم خودم رو کنترل کنم؛ انگار خودم هم فراموش کردم که الان وضعیت درستی ندارم! هر حرف همسرم به معنای پتکی میشه که داغونم میکنه و عصبانی میشم و فکر میکنم در مورد موضوع مورد بحث، همسرم به شدت داره اشتباه میکنه؛بعدش هم که آره؛ مساله کش دار میشه و ادامه!
-----------------------------------------------------------------
"قبول دارم که چون مردها هرگز چنین مرحله ای را تجربه نکردند درک کامل آنچه ما حس می کنیم علی رغم تلاششون امکان پذیر نیست ..و ما باید این رو بپذیریم که ما اونها با همه تلاششون نمی تونن اون طور که باید درک کنن و بپذیرن."
سارای عزیزم؛ واقعا همین طوره؛ با تمام تلاشی که همسرم انجام میده؛ اما ما باز هم یه بحران رو پشت سر می ذاریم.
"اگر مایلید از این به بعد به محض زدن جرقه دعوا با خنده و کمی لوس بازی زنانه برای همسرتون بگید عزیزم یادت رفت من الان در حالت عادی خودم نیستم و خودتون با شوخی و خنده موضوع رو تغییر بدید.."
موضوع دقیقا اینجاست که من حواسم به وضعیت خودم نیست؛ من ذهنم روی این موضوع متمرکزه که همسرم باید در این شرایط من رو درک کنه!
چه جوری باید ذهنم رو به سمت وضعیت خودم متمرکز کنم؟
------------------------------------
"این خیلی مهمه که همسرت بدونه شما هر مشکلی هم که دارین مال خود شماست..."
باید در این مورد حتما با ایشون صحبت کنم!بارها به روشهای مختلف ازش خواستم؛ اما هنوز که موثر واقع نشده؛ راستش همسرم فکر میکنه حالا که پدرش نیست؛ مادرش جزئی از خانواده ی ماست و اصلا مساله ای نیست؛ که مادرش در جریان همه جزئیات زندگی ما قرار بگیره؟!
"وقتی تو دعوا ما رو به ایشون می گی درسته که ایشون خوبن به ما کمک می کنن ولی تو با این کار بهش بار روحی اضافه می کنی و در این سن برای ایشون خوب نیست...ما باید کمک حالش باشیم نه بار اضافی.."
حتما این موارد رو یادداشت میکنم تا کم کم با همسرم در میون بگذارم.
------------------------------------------------------------------------------
"همیشه از قبل برای این روزها برنامه ریزی می کنم. یعنی برنامه ام طوری هست که من و همسرم کمتر صحبت با هم داشته باشیم"
دلجوی عزیزم؛ حتما این راه رو امتحان میکنم؛ باید یاد بگیرم که در این روزها؛ به جای اینکه بخوام به شدت از همسرم توقع داشه باشم که باهام مهربون باشه؛ سعی کنم که دور باشم تا مساله ی کمتری پیش بیاد.











علاقه مندی ها (Bookmarks)