سلام دوباره فکر کردن و شکافتن قضیه برام خیلی دردناکه اما هر چی که بود اون نتونست منو تو موقعیت حساسی که داشتم ساپورت کنه ...
من خودم دختر کاملا احساساتی هستم و اون یه آدم کاملا منطقی و مشخصا کنار اومدن ما دو تا با هم خیلی سخته ... اون درک نمی کنه دوست داشتن منو ... شاید من حتی اونو از مامانمم تو یه مقطعی بیشتر دوست داشتم حالا درست یا غلط ... با تمام وجود عشق ورزیدم و با تمام وجود ورشکست شدم ... دیگه نمی تونم به مردا اعتماد کنم
اون نمی تونست اون احساسات و عشق و علاقه ای که من رو ارضا می کرد بهم بده چون ذاتا آدم منطقی بود . نمی دونم شاید سرنوشت بود ...
چرا این آدم انقدر سرد و منطقی بود ؟ چرا انقدر به خودش مغرور بود حتی با من ؟ دلم برای قدیم ها که چقدر باهم خوب بودیم کلی تنگ شده . باورش سخته کسی که انقدر زمانی دوستم داشت اینطوری تغییر کنه و تو شرایط سخت تنهام بزاره !
خوب در اینکه اون شرایط خوبی داشت و ... که شکی نیست اما من اونو به این خاطر نمی خواستم ... شاید اوائل همه جوانب امر رو در نظر می گرفتم اما اواخر دیگه اصلا مهم نبود برام تو چه شرایطی باهم باشیم ، حتی اگه مجبور شیم برگردیم ...
در این شکی نیست که من خالصانه دوستش داشتم و اون حتی باور نکرد ! فکر می کرد علاقه من عادته و به مرور کمرنگ میشه !








علاقه مندی ها (Bookmarks)