سلام sahra100 عزیز
شاید هیچکس بهتر از من نتونه شرایط فعلی تو رو درک کنه من الان یه دختر 2 ساله دارم و هنوزم یادم نرفته که موقع بارداری شوهرم چطور رفتار میکرد
خوب من ویار خیلی بدی داشتم و با سرگیجه ای که داشتم اصلا نمیتونستم از جام بلند بشم چه برسه به اینکه بخوام کارهای خونه رو بکنم یا حتی آشپزی !
مجبور شدم 2 ماهی کلا رفتم خونه ی مادرم ولی توی این مدت هم با همه ی اوضاع خرابم آخر هفته ها که شوهرم خونه بود میومدم خونه ، خودش که دست به سیاه و سفید نمیزد و خونه رو هم بدتر بهم ریخته بود منم با هزار مکافات هرچی رو میشد جمع و جور میکردم و بقیه رو هم مجبور بودم به امان خدا رها کنم ، کلا هم زیاد اهمیت نمیداد که من نمیتونم زیاد غذا بخورم یا هرچی میخورم بالا میارم و حتی نصف شوهر تو هم بهم نمیرسید که مثلا برام آبمیوه بگیره
منم حسابی از لحاظ روحی بهم ریخته بودم ولی عزیزم این دوران آخرش میگذره فقط حرصها و ناراحتیهای ما به خودمون ضربه میزنه و بچمون ، سعی کن یه کم بیخیال اوضاع خونه بشی ،اصلا هم به فکر کم خرج کردن نباش ، دلت واسه خودت بسوزه که توی این شرایط به جای اینکه همراهیت کنه بدتر شرایطت رو هم درک نمیکنه ، یه نفرو بگیر که توی کارهای خونه کمکت کنه ، خوراکی هم هرچی که فکر میکنی بهتر میتونی بخوری بگیر بگذار دم دستت ، اصلا به این امید نباش که شوهرت بهت برسه ..... بعضی از مردا اینطوریند دیگه ولی با نخوردن یا عصبی شدن فقط نیروی بدنیت تحلیل میره و اینو بدون که بچه ی تو حقی به گردنت داره که از حالا باید مواظبش باشی ، اینو فقط ما مادرها میتونیم بفهمیم که 9 ماه همه ی سختیهای بارداری رو به جون میخریم و تازه اینو بدون که تو به اعصاب راحت و بدن قوی برای زایمانت وبعد از زایمانت احتیاج داری پس بیشتر به خودت برس
در مورد دیدن کانالهای ناجور هم متاسفانه بازم درکت میکنم چون عین همین مشکلو منم داشتم و البته هنوزم گاهی دارم
خب قبلا حساستر بودم ولی حس کردم حساسیت بیشتر من باعث میشه بخواد باهام لجبازی کنه منم تصمیم گرفتم وانمود کنم که برام مهم نیست و اینطوری هم خودم راحتترم و هم اون از شدت این قضیه کمتر کرده البته نمیدونم چطوریه که موقع بارداری ما خانومها ،آقایون محترم البته بعضیهاشون اصلا نمیخوان یه ذره هم به خودشون زحمت بدن و شرایط بدنی و فیزیکی ما رو درک کنن و بفهمن که خوب ما هم مشکلات خیلی زیادی داریم ولی داریم تحمل میکنیم و شاید بد نباشه که اونها هم یکم توی این سختیها با ما شریک باشند .....
خوب چه میشه کرد غیر از تحمل ، فقط ازت میخوام صبور باشی و به بچه ای که توی راه داری فکر کنی ، من هروقت ناراحت میشدم دستمو میگذاشتم روی شکمم با دخترم حرف میزدم نمیدونی چقدر آروم میشدم ، دیگه اگه تکون هم میخورد که خوشحالیم چند برابر میشد ، امتحان کن ، امیدوارم موفق باشی.








علاقه مندی ها (Bookmarks)