عزیزم منظورم از حرکت جدی ،یعنی تغییر ،یعنی تحول نه درجا زدن ، ببین اگه این چیزایی که نوشته بودی واقعا در تو اتفاق افتاده بود احساس امروزت رو نداشتی نمیگم توی زندگیت تغییر ایجاد کن ،نمیگم شرایط رو تغییر بده میگم خودت رو تغییر بده ، .....
میگی این کارو کردی اما نه تغییری که درجهت حفظ تو از طوفانهایی باشه که به زندگیت از طرف شوهرت یا خانوادش ضربه میزنه ......
متاسفانه تو دوران بدی رو برای این تغییر انتخاب کردی اما با چیزایی که نوشتی معلومه که با وجود زخمهایی که به روحت خورده ، ادم صبوری هستی و این خصوصیت مثبتیه که میتونی ازش توی ایجاد تغییرات بهره بگیری ، چون تغییر کردن راحت نیست ....
نوشتی : همسرم نمیخواد زیر بار اشتباهش بره و بپذیره چقدر منرو ازرده
این خصلت جدایی ناپذیر شخصیت بیشتر آقایونه چون اینو یه جور ضعف میدونن که در مقابل خانومشون اظهار پشیمونی کنن و مثلا قبول کنن که اشتباه کردند ، اگه به این امید نشستی اشتباه میکنی ، اشتباهی که خود من تا هفته ی پیش میکردم اما راه حل من این بود که برات مینویسم :
من اونقدر با ارزش هستم که اظهار پشیمونی شوهرم چیزی به ارزشهای من اضافه نمیکنه
اینو باید در خودت باور کنی فقط در حد یه جمله نیست چون اگه باورش نکنی شاید این جمله رو واسه خودت به زبون بیاری ولی شروع میکنی به خودخوری و عذاب خودت پس باور کن که تو با ارزشتر از اونی هستی که خودتو معطل یه قبول اشتباه از طرف اون بکنی
نوشته بودی: رفتارهای قدیم تو موقعیت جدید بازهم تکرار میشه (پس علت عدم تکرارش تا الان پیش نیومدن اون موقعیت نه تغییر رفتار)
منظورت رفتارهای قدیم شوهرته دیگه ؟؟ خوب اگه اینطور باشه که من فهمیدم ، وقتی تونستی روحیه و شخصیت خودت رو قوی کنی ،میتونی مدیریت موقعیتها رو دستت بگیری ،تا جایی که میتونی با ترفندهای زنانه نگذار این موقعیتها مجددا به وجود بیان ، ( الان نگو دست من نیست ،چون اعتقاد من توی زندگی اینه که زندگی یه بازی شطرنجه و میتونی حرکت حریف رو در مقابل حرکتهای خودت حدس بزنی ، میتونی موقعیت ساز باشی یا از موقعیتهای ایجاد شده به نفع خودت استفاده کنی ، وقتی توی یه تله گیر افتادی باید اول به فرار از اون تله فکر کنی و بعد به پیش بردن بازی بیاندیشی ....... این طرز فکر خیلی به من کمک کرده ) پس اگه همه کار کردی و نشد و باز اون موقعیت تکرار شد خوب دیگه الان بازی تکراریه و تو میدونی حرکت بعدی شوهرت و عکس العملش چیه ، پس غافلگیرش کن و یه حرکت مخالف با حرکتهای قبلیت در جهت فرار از موقعیت انجام بده ، چون اونهم به دلیل تکراری بودن این بازی ، حرکت بعدی تو رو میدونه ولی تو میتونی اینجوری بهش ثابت کنی که رفتارهای قدیمش دیگه واسه این موقعیت جواب نمیده ....
مورد سومی که نوشته بودی : نباید واسه خانوادش این داستان و ناراحتی 1 ساله من بی هزینه تموم شه و ...
این یه اعلان جنگ علنیه و حتما میدونی اگه این جنگو شروع کنی خودت هم نمیتونی آسوده باشی و صدمه نبینی ، به نظر من تا جایی که میتونی فکرت و ذهنت رو روی روابط خودت و شوهرت درگیر کن ، خانواده اش در درجه ی دوم اهمیت هستند ، البته من در این مورد زیاد تجربه ای ندارم و نمیخوام در مورد چیزی که نمیدونم اظهارنظری بکنم ، چون تا حالا با خانواده شوهرم مشکلی نداشته ام و هر مشکلی هم پیش اومده اونها طرف منو گرفتند واسه همین در این مورد زیاد نظری نمیدم چون قراره از چیزایی که واسه خودمم پیش اومده و درگیرش بودم برات بنویسم .....
اما مورد چهارم : احساس خشمی که نسبت به خودم دارم و نمیتونم ضعف خودم و کوتاه اومدنم ببخشم تا حالا 1000 بار نامه نوشتم حرف هام گفتم حرف های شماهارو بارها تکرار کردم که با خودم سعی کردم کنار بیام ولی اروم نمیشم
اگه تو نامه نوشتی من یه سررسید پر از همه حرفهام دارم , خشمهایی که با اشکهام روی کاغذ کوبیده ام ، این کارا مقطعی آرومم کرده اما مساله جدیتر از این حرفهاست بگذار به اینهم میرسیم اجازه بده اول این احساس ضعف ازت دور بشه بعد همه اینها رو خودت میتونی پشت سر بگذاری.......
عزیزم مورد پنجمت رو درست متوجه نشدم ، " این حس که اطرافیان حس کردن همسرمم دوستم نداره و من دارم خودم تحمیل میکنم وگرنه جدا میشدم به شدت ازردم کرده و از وجودم بیرون نمیره شاید واسه همینه که هرچی همسرم بیشتر عشق ورزی میکنه بیشتر ازش خودم دور میکنم وسعی میکنم ناخوداگاه این حس حقارت درک کنه "
اگه همسرت بهت عشق ورزی میکنه پس دیگران چرا باید فکر کنن که شوهرت دوستت نداره و تو داری خودتو تحمیل میکنی ؟ اگه میشه بیشتر برام توضیح بده








علاقه مندی ها (Bookmarks)