پذیرشو که من قبل از اشنا شدن با اینجا پذیرفته بودم،و ازین بابت فکر نکنم خیلی مشکل داشته باشم،البته یجور حالت بیخیالی داشتم،اینکه بالاخره بالا برم پایین بیام،همینه که هست،و قبول دارم که،من فقط میتونم خودمو تغییر بدم اگه بخوام،ولی خب اره ادم وقتی ببینه اون چیزی که خودش بنا به تجربه بهش دست پیدا کرده،پایه ی علمی هم داره،انجام دادن اون کاره تو ذهنش بولد و پررنگتر و اسونتر میشه.
فقط من ادم خیالپردازی هم هستم،تو رویاهام پدرم و من خیلی رفیقیم ،این میتونه نشونه ی عدم پذیرش باشه؟(یعنی رویا پردازی هم نباید کرد؟)
در مورد اونچه هم که اقای sci گفتن،خب یعنی چی که مهم نباشه،یعنی اهمیتی به حرفاشون ندیم؟یه گوش در باشه و یه گوش دروازه؟
نه بهار!نگاهِ من به ادما و کلا زندگی مطلق نیست،اکثرا نسبی میبینمشون،برام ادم 100درصد سفید یا سیاه وجود نداره،پس بتی ازش نساختم،ببین من بیشتر تو خیلی از امور و مسائلی که اصلا ربطی به روابط بین فردی خانوادگیمون نداره،قبولش دارم(مثل شخصیت اجتماعیش،یعنی خودمو میذارم جای یه ادم غریبه،میبینم واقعا ادم دوست داشتنی و قابل احترامی هست،از اونایی که ادم میخواد نظرشونو جلب کنه)اما حالا پدرم تو ذهنم من یه بت خالی از اشتباه نیست.شایانا باید باور کنیم اونا هم اشتباه میکنن.
نه منفی نمیشه،نمیخوام دیدت به پدرت منفی بشه میخوام واقع بینانه بشه.که بدونی پدرت هم اشتباه میکنه.
تقریبا ادم واقع بینی هم هستم ولی خب بیشتر اوقات خوبیهاو نقاط قوت نزدیکانم بیشتر تو ذهنمه تانقاط ضعفشون و میدونم که هیشکی ایده ال نیست،بیشتر چگونگی برخورد خودم سواله
الان من با والدینم،اختلاف سلیقه دارم دیگه،من بهشون نمیگم که شما نظرتونو عوض کنید،یعنی اصلا چنین انتظاری ندارم ولی اونا میخوان من همفکر و نظر اونا بشم اگه هم نشدم که اهمیتی نداره،خلاصه من نباید اونکارو انجام بدم والا سرزنش میشم یا مادرم بهم میگه ما که راضی نیستیم،دیگه خوددانی!خلاصه که اذیتم میکننوقتی بدونیم والدینمون هم اشتباه میکنن دیگه بابت اختلاف سلیقه عذاب وجدان و خود خوری نداریم.
میدونی دختر بودن یکمی جلوی دست و پامو گرفته،من اگه مستقل و کمی از نظر مالی تامین بودم،جراتم
برای عملی کردن خواسته هام خیلی بیشتر میشد،فعلا که دارم درس میخونم،هنوز تا یکی دوسال کار دارم
ولی از اونطرف هم سنم داره میره بالا،الان هم بخوام برم دیره،چه برسه بعد یکی دوسال،من تا الان
باید کشف میشدمنه اینکه تازه برم ببینم که به درد اینکارا میخورم یا نه،قبولم میکنن یا نه،تو کارهای هنری باید از بچگی رفت سمتشون نه حالا!
ولی ماهی رو هر وقت از اب بگیری تازست مگه نه؟
بهار برات خوشحالم که تو مسیر علاقت داری پیش میری.
اخه من چجوری پاشم برم مثلا اموزشگاه بازیگری؟خونوادم یجور دیگه فکر میکنن،و دلیلشون مثلا محیط بد و اعتقادات مذهبیشونه،با وجود اینکه من خودم خب تا جاییکه بتونم ادم مقیدی هستم،یعنی بنظرتون اهمیت ندم به حرفشون و کار خودمو بکنم؟کاش موقعیکه شارژ داشتم،این تاپیکو میزدم و اونموقع باهات اشناتر میشدم و تو پیام خصوصی راحتتر باهات صحبت میکردم.
بهار مرسی که وقت میذاری وقتی میبینم مشکلمون تقریبا شبیه همه و تو داری از تجربیاتت بهم میگی،خوشحال میشم
در مورد راهکارایی که میگی اول باید ببینم برم سمتش یا نه،بعدش باشه اهداف رو خوردش هم میکنیم;)
راستی ادرس وبلاگه رو نمیتونی همینجا بذاری؟اگه نه،من یه دوستی دارم اینجا که اسمش دخترمهربونه،میشناسیش که :)،اگه میشه،لطف کن به اون بده،ایشون هم لطف میکنه :D،دست من میرسونه.










علاقه مندی ها (Bookmarks)