عزيزان
ليلاي ساروان، پيدا و مريم جان
ممنون از راهنماييهاي ارزشمندتان
اول اينكه چرا مامان و خواهرام ميدونن
تقريباً تا 4 ماه كسي چيزي نميدونست (البته شوهرم با يكي از خواهرام كه صميمي بود عنوان كرده بود تا يه مقدار خالي بشه كه البته خيلي بدتر هم شد چون خواهرم بيشتر به سمت من جبههگيري كرده بود و الان ميونه خوبي با هم ندارن) اما تو اين مدت ظاهرم، احوالم داد ميزد كه يك مشكل بزرگ دارم. تقريباً 15 كيلو وزن كم كرده بودم. قيافهام مثل بيماران لاعلاج شده بود. ناي حرف زدن با هيچ كس را نداشتم.
خلاصه بابام اينقدر پاپيام شد، اينقدر اصرار كرد (با آه و گريه) كه آخه تو چت شده چرا به اين حال روز درآومدي؛ من هم نمي تونستم چيزي بگم، گفتم به مامانم بگم تا بابام را با زبون خودش قانع كنه. هر چند اون هم نتونست، ولي چون اوضاغ رفته رفته آرومتر شد ديگه چيزي ازم نپرسيد ولي با جديت ازم ميخواست كه زندگيم را ول كنم و طلاق بگيرم (بابام يه خورده انتحاري عمل ميكنه و بعضي وقتها ميخواد كاري را درست كنه بدتر خراب ميشه) اما من قبول نكردم و گفتم نميخوام زندگيمو از دست بدم. (راستش بابام از اول با ازدواج ما مخالف بود و اين موضوع داغش را دوباره تازهتر كرد، مي خواست با شوهرم رو در رو بشه كه با هزاران ترفند جلوشون را گرفتم چون هر اتفاقي ممكن بود بيافته.) و الان بابام با من قهره. براي اينكه به حرفش گوش نكردم كه طلاق بگبرم يا اينكه حداقل يك گوشمالي به شوهرم بده.
اما در كل شوهرم جوري با من رفتار كرد كه تقريباً همه حدس زدند بايد چه اتفاقي افتاده باشه، فقط علناً چيزي نگفت.
""""""""حرفی هم که الان می زنی از بی اعتمادی و ترس از آینده است. این که چرا چیزی برای خودم ندارم ... ترس این که تنها بشی و ... ؟؟ سالهاست که پولت را می دادی به شوهرت اما چون بهش اعتماد داشتی، علیرغم تذکر مادرت و دیگران، مشکلی نداشتی. اما الان این کار را با ترس می کنی. """"""""""
[color=#800080]دقيقاً همينطوره، اين ترس تمام وجودم را گرفته. ترس از آينده و ترس از اتفاقاتي كه ممكنه بيافته.
شوهرم دقيقاً اين ترس منو ميشناسه ولي ميگه تا وقتي بچهاتو داري غصه هيچي را نخور، اين بچه سپر بلاهاي تو و اينكه سنگ از آسمون بياد و هر اتفاقي بيافته اگر خواستم طلاقت بدم حداقل اموال خودت را بهت بر ميگردونم (كه به گفته خودش يك خونه است).
الان هم كوچكترين كم و كسري نميگذاره. راحتتر از قبل برام خريد ميكنه. بعضي از كارهاي مالياش را هم بهم ميگه كه مثلاً اگه من مردم (دور از جون) برو فلان جا اينكارو بكن، فلان جا اينو دارم و .....
مهريهام كه 500 سكه بود را برديم و به 5 سكه تبديل كرديم. شوهرم گفت در صورتيكه (باز هم دور از جون) من مردم اين را نشون نده و طبق عقدنامه اول مهريهات را از اموال بردار.
اما ترسمهام همه هستند. اگه بخواد تلافي كنه، اگه با كسي رابطهاي را شروع كنه و هزاران ترس ديگه....
الان رفتارام تقريباً هموني است كه راهنماييام كرديد. ولي بعضي وقتها حساسيتهام ميزنه بالا و نشون ميدم كه خيلي ناراحتم كه اختيار حقوقم را ندارم.
جالبه يك بار با خنده ازم ميپرسيد كه خيلي سخته آدم اختيار حقوق خودش را نداشته باشه!!؟؟؟ گفتم خييييييلي








علاقه مندی ها (Bookmarks)