تو هیاهوی زندگی کردن غرق شده ایم
از برای بودن نبودن های دیگری ها را خواهانیم
از ته دل ازروی بیشتربودن داریم
و از سر زبان ادعای سفر کردن
از ترس نبودن هر روزقفل دیگری بر داشته هایمان میزنیم
بر زنجیر هایی که مارا بر بودن مستحکم تر میکند
کلید قفل را هر روز گم و گمتر میکنیم تا مبادا روزی بشود پیدایشان کرد
که وای بر اون روز
وسوسه بازکردن قفلی دلمان را ببرد
دستمان را به بالا بکشد
و بدانیم که کسی هست که بایدهای سفر ماست
که محکوم شونده ایم یا محکوم کننده
محکوم به از دست دادن نفسی
بی اینکه به فکر این باشیم که نفسی محکوم به تحمل ما بوده روووووووووووزگاری
دست هایت را به زمین نکوب
چشمه ها خشکیده است
چشمه ها تاب فرسوده کردن این همه بند و زنجیر را نداشتند
فکری دیگر باید بکند
تا بتواند ازین هیاهو دستان بیشتری به طرفش دراز شوند
اینجا همه غرق شده ایم در خود بودن
همه فراموش کرده ایم که برای چه آمدیم
که برای اثبات ما بودن ها راهی سفر شدیم
باید فکری بکنی تا ما بدانیم وقت بازگشت است
وقت سفر
کوله پشتی هایمان کجاست
بزرگتر ها کوله پشتی های ما بچه ها را نیاوریدسنگین است!







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)