حرف هايش مرا بد جور مشوش كرد...
به حدي كه اكنون نمي توانم ثانيه اي چشمانم را ببندم و به او فكر نكنم.
مي خواهم بدانم كه دقيقا مي خواست چه چيزي را به من انتقال دهد.
صداي وزش باد باعث نمي شود چند لحظه اي از فكرش بيرون بيايم اما تا دست از نوشتن بر ميدارم به آغوش خواب نزديك ميشوم دوباره صورتش در ذهنم نقش مي بندد...
به شدت در انتظار آن روزي كه بتوانم بفهممش....
-----------------------------------------
خنده ی شمع منو عصبی میکنه...
شمعی که به گریه کردن محکوم شده...
شمعی که تنها چیزی بود که به اجبار با اشکهام اشک میریخت...
حالا من تنهام...
توی تاریکی ...با سکوت سنگینش...
با صدای خنده ی شمع...
----------------------------------------
نتیجه ی اینکه خواستم
خودم و خدای ِ خودم رو
خودم پیدا کنم ٬ این شد که کلی نماز ِ قضا مونده رو دستم ... !!
----------------------------------------
سخت ترین روش ِ حل ِمعادله های ِ روابط ِ زندگی ِ یک انسان
تغییر متغیر است ...
![]()







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)