به به به به به! خیاط در کوزه افتاددددددددددد![]()
(با ریتم خنده بازار بخونید: مدیر مدیره...آق مدیره....مدیر مدیره...)
خووووووب بذار ببینم چی بپرسم:P
البته قبل از سوال یک چیزی به ذهنم رسید: شما فرمودید یک دو سه سالی تحقیق کردید (البته با یک چک لیست راه افتادید دنبال همسر جان یابی) بعد تازه وقتی ازدواج کردید حدودا بیست سالتان بود
و اما سوال
1. این یک سواله در مورد مطلب بالا که خوردش کردم به سوالت کوچک تر: به نظر شما 17 سالگی سن مناسبیه برای انتخاب معیارهای ازدواج؟ شده طی این سالهایی که به بلوغ بیشتری رسیدید و سنتون بالاتر رفت و تحصیل کردید و روانشناس شدید و خلاصه پخته تر شدید، فکر کنید که ای کاش معیارهای دیگه ای رو هم لحاظ کرده بودم؟ یا اصلا ای کاش دیرتر ازدواج کرده بودم؟ گفته بودید از معیارهاتون: سن، تحصیلات و شغل بوده. منظورتون از سن این بود که ایشون مثلا از چه سنی بالاتر یا پایین تر نباشند برای یک آقا پسر گل 17 ساله؟یک دختر خانمی که قرار بود همسر یک پسر 17 ساله بشه (الهی بگردم) قرار بوده مثلا چه شغلی داشته باشه؟ یا تحصیلاتش در چه حدی باشه؟ یا نباشه؟ چی شد که یک پسر 17 ساله فکر کرد میتونه زن بگیره و یک خانواده را اداره کنه؟ و بالاتر از اون چی شد که کل "دوستان، اقوام، آشنایان" برای این گل پسر 17 ساله بسیج شدند که همسر بیابند؟ نکنه شیطون بودین؟
![]()
2. برای بچه هاتون ترجیح میدید توی چه حدود سنی ازدواج کنند؟ از چه سنی پایین تر یا بالاتر نباشه؟ اگر خدایی نکرده زندگیشون به مشکل بخوره چی باید بشه که بشهون توصیه طلاق رو بکنید؟
3. اگر یک روز نگاه کنید ببینید تمام تصمیمات زندگی رو خانمتون داره میگیره و قبل از اینکه به شما بگه همه برنامه هاشو میریزه و کارهاشو با مردم هماهنگ میکنه و خلاصه شما رو در تصمیم گیریهای مهم زندگیتون نمیبینه و عملا نهایت لطفی که به شما میکنه این باشه که مثلا غذا پختن به میل شما باشه ، یا حرفهای قشنگ عاشقانه تحویل بده و....ولی در عمل حس کنید کنار گذاشته شدید. هی راهکار و مهارت زندگی بکار ببندید، نوچ! هی بگید بگید بگید زبونتون مو در بیاره باز هم نووچ! و ایشون در نهایت عشق و مهربانی کار خودش رو بکنه، شما چیکار میکنید؟ صبوری میکنید؟ تقاضای طلاق میدید؟ گریه میکنید و دعا؟ میرید پیش یه روانشناس خبره؟
4. جواب سوال بهار رو که پرسید چند تا بچه دارید ندادید؟ چقدر سعی میکنید در ارتباطتتون با همسر و فرزندان، خواستهای اونها را عقب بندازید که مثلا مهارت صبر را در آنها تقویت کنید (همین بلایی که سر بچه های تالار میارید) اگر جرات همچین کاری را با مهربان همسر و فرزندان پیدا کرده اید
اونها چه عکس العملی در برابر این حرص دادنها دارند؟
5. شده تا حالا دلتون خیلی بگیره؟ مثال بزنید که مثلا چه مواردی بوده؟ وقتی دلتون میگیره، میشکنه چیکار میکنید؟
ببخشید من همین الان با تذکر آیین نامه ای محمد ابراهیمی گل فهمیدم که باید حد اکثر 5 سوال بپرسم. سریع سوالاتمو جمع و جور کردم. ولی این رسمش نمیشه که! 5 تا سوال خییییییییییییییییییلی کمه!







(با ریتم خنده بازار بخونید: مدیر مدیره...آق مدیره....مدیر مدیره...)
یک دختر خانمی که قرار بود همسر یک پسر 17 ساله بشه (الهی بگردم) قرار بوده مثلا چه شغلی داشته باشه؟ یا تحصیلاتش در چه حدی باشه؟ یا نباشه؟ چی شد که یک پسر 17 ساله فکر کرد میتونه زن بگیره و یک خانواده را اداره کنه؟ و بالاتر از اون چی شد که کل "دوستان، اقوام، آشنایان" برای این گل پسر 17 ساله بسیج شدند که همسر بیابند؟ نکنه شیطون بودین؟
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)