ضربۀ سنگینی بود و تجربۀ تلخ !
رابطۀ ده ماهه ای که به پای من دو سال نوشته شد ، دو سالی که هیچ شب عیدی نداش !
رابطه ای که تمام احساساتم و عشقم رو خرج کردم و حتی از جسمم هم مایه گذاشتم و اینطور خیانت شد به همه
عواطفم ... و حتی این اواخر هم با اینکه میگه براش تموم شده بودم نتونس از خیر بوسیدنم بگذره! و من ساده لوحانه
میذاشتم ازم سواستفاده بشه به خیال خام عشق و عاشقی...
ضربه ای رو که از یه زن ، از یه مثلا مادر ، هیچوقت فراموش نمیکنم و هیچ جای بخششی براش نمیبینم!
پسری که با اینهمه ادعای استقلال ، در نهایت به خواست مادرش و دختر مورد تائید مادرش ، زندگی جدیدش رو
با شکستن دل یکی دیگه و اشک و ناله اش پی ریزی میکنه و تمام محبت و احساسات و عشق من رو به یه شب
همخوابگی میفروشه...
پایان تلخیه برای بی تجربگی و ساده لوحی و زودباوری یه دختر کله شق
مریم جان ، سخته کس و ناکس رو بخوای تشخیص بدی از هم! اگه این اتفاق نمیفتادنوشته اصلی توسط maryam123
من هیچوقت تا زمان ازدواج چهرۀ واقعیه مادرش و حتی خودشو نمیشناختم! مادرشو یه آدم
فهمیدۀ با فرهنگ میدیدم که اشتباه محض بود ...
حتی مادرش وقتی برای خواستگاری زنگ زده بود ، بدجنسی خودشو نشون داد! به مامان من
یه چیزی گفته بود و به پسر خودش یه چیز دیگه منتقل کرده بود! و مشکل پسرا اینه که مادرشون
براشون بت مقدسه و احتمال نمیدن که ممکنه دروغ بگه...!
احتمالا هم برای این به من نگفتن که اگه پس زده شدن از اون دختره ، منو نگهداشته باشن و از دست ندن!








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)