RE: پیامدهای سنگین یک رابطه، نه میتوانم فراموش کنم نه میتوانم ادامه بدهم
سلام
تشکر میکنم از تمامی عزیزانی که وقت گذاشتن و منو راهنمایی کردن.
eng.aydin عزیز من نمیدونم که از کدوم قسمت نوشتار من به کمالگرا بودن من پی بردید. و نمیدونم که برای برطرف کردن و بهبود این کمالگرایی چه کاری انجام بدم. من از دیروز که نظرات و راهنمایی عزیزان رو خوندم زیاد فکر کردم.
باور کنید که فکر نکردن بهش واقعا برام سخته. میدونم که ازین موارد زیاد پیش اومده برای دوستان و من اولین نفر نیستم. اما برای خود من اولین باره، اونم که این همه مدت درگیرش بودم.
شبیه معتادی شدم که اعتیادش باعث شده تمام تنش تحلیل بره؛ منم همه افکارم، عواطفم، اعتقاداتم، انگیزه زندگیم وخیلی چیزای دیگه رو از دست بدم، کسی که تمام تبعات منفی واقعه رو میبینه اما دلش به اون کورسوی امید خوشه هنوز.
من تمام وسایل رو از خودم دور کردم اما ذهنم رو نتونستم دستکاری کنم میدونم که زوده که بخوام 4سال رو با تمام اون خاطرات فراموش کنم، اما واقعا برام سخته که بپذیرم.
قدرت پذیرش و تصمیم گیریمو از دست دادم، شدیدا بی اراده شدم، میدونم که دنیا به اخر نرسیده ولی توانایی تحمل ندارم.
من واقعا مستاصل و درمانده ام.
دوستان من واقعا نمیدونم که چکار کنم. از حرکت میترسم. از تغییر میترسم. ازتنهایی میترسم. از برگشت میترسم.
مقالات پیشنهادی رو خوندم، تاپیکهای مشابه رو خوندم، دوستانی که دچار مشکل من بودن میدونن که الان و در این مرحله همه چیز زجرآوره.
حسرت گذشته رو خوردن که کاش این اشتباه رو نمیکردم. اینکه من هنوز بهش علاقه دارم و نمیتونم فراموشش کنم. اینا آزارم میده.
من واقعا تنهام. هیچکس نیست تا بتونم باهاش حرف بزنم. روابط خانوادگیمون به شدت سرده و سر همین تنها بودن من به این روز افتادم.
یادم نمیاد که روزی باخواهرم یا برادرم حرفی زده باشم. مادرم به خاطر وضعیت تحصیلم شدیدا سرزنشم میکنه، پدرم از اون مردای قدیمی که به ندرت با بچه هاش صحبت کنه. یک خانواده کاملا سنتی و کاملا منطقی.
با مشکلاتم کنار نمیان خانوادم و نمیتونم این مشکل رو هم بهشون بگم چون هنوز با سایر مشکلات کنار نیومدن.
اصلا تو خانواده من اشتباه کردن معنی نداره؛ کسی که اشتباه کنه سرزنش میشه نه راهنمایی...
احساس بی پناه بودن داره منو از پا در میاره، اینکه کسی کنارم نیست و من مثل گذشته تمام غصه هامو با سکوت به دوش میکشم ،منو آزار میده...
خیلی شبها با وحشت از خواب بیدار میشم. خیلی روزها احساس میکنم توانایی نفس کشیدن رو از دست دادم. میدونم که اینا اصلا صورت خوشی نداره، اما من به این دردها مبتلا شدم.
خانوادم که ازم دورن و ازشون دورم، توی آشنایان و فامیل کسی نیست که همصحبت و همرازم باشه، چندتا دوست دارم که به نظرشون بودن با کسی اهمیتی نداره تا وقتی بخوای ازدواج کنی ( درکی از وخامت وضعیت من ندارن) مشاورم فقط بهم کتاب معرفی میکنه که بخونم . تلاش کنم تا خودمو اصلاح کنم.
باور کنید من موندم تو کار خودم، بهم حق بدین که الان اینهمه در مونده باشم.
دیگه نمیدونم چکار کنم، از موندن و راکد شدن میترسم( که الان به همین وضع افتادم) از هرز رفتن میترسم. وقتی دوستام بپرسن که در چی حالم مجبورم کلی حرف امیدوار کننده بزنم که خودم در لحظه باورم میشه ولی دو دقیقه بعد باز سر خونه اولم...
با اینهمه تضاد و تعارض چه کنم، با اینهمه احساسات منفی چه کنم؟
خواهش میکنم یکی بگه من چکارکنم
واقعا احساس درماندگی و ناتوانی مینکم...
ای دل صبور باش و غم مخور که عاقبت
این شام صبح گردد و این شب سحر شود...[/align][/font][/size][/color]
علاقه مندی ها (Bookmarks)