ممنون از تعریف ماجرای دوستت ؛ بعد از 6 سال واقعا خیلی خیلی سخت تره
منم الان احساس میکنم که واقعا ارزش اینهمه اشک ریختن رو نداش ولی خب حذف یه آدم از زندگیمون مث مرگش
میمونه ؛ اونم واقعا برای من مرده ،یه کم سر قبرش گریه کردم حالا هم بزودی از عزا درمیام;)
الان دور و برم میبینم که آدمای بهتری هم هستن و من اشتباه کردم برای خودم ازش بت ساختم
از روی خودخواهی و خودپسندی نمیگم اینو ، واقعا لیاقت منو نداشت چون اصلا عشق و احساس رو درک نمیکرد
من براش توی محبت کردن سنگ تموم گذاشتم ولی همیشه دوقورت و نیمش باقی بود ؛ حتی دیگران رو به رخم
میکشید ! همش دنبال این بود خودشو نشون بده و بگه چقدر خواستنیه حالا به هر قیمتی! یه جورایی عقدۀ
حقارت داشت ؛همش میگف تو از بودن با من جلوی بقیه خجالت میکشی ! میگف فکر میکنی من برات کمم!
همش میخواست بگه که دخترای دیگه دنبالشن و ازش خوششون میاد و من هنر نکردم که دوسش دارم اون
منت گذاشته و دوس داشتن منو پذیرفته! بشدت دهن بین بود ،همیشه میگف پاکدامنی براش اصل مهمیه و
برای همینه که تا 30 سالگی با کسی سکس نداشته ، ولی یه سری همکارای هرز داشت که دائم تشویقش
میکردن صیغه کنه ، خانوم بازی کنه ، و وقتی میدیدن اهل این کارا نیس بهش میگفتن تو مرد نیستی و عرضه نداری
اینم خیلی بهش برمیخورد و احساس حقارت میکرد! از نظر جنسی واقعا عقده داشت خفش میکرد...
الان که بهتر نگاه میکنم به گذشته خدا رو شکر میکنم که از زندگیم با پای خودش اونم با شتاب رفت بیرون








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)