
نوشته اصلی توسط
یسنامها
آقای سنگ تراشان فرموده بودین از بیماریم بگم و از خودم !چشم ! سر دردا و سر گیجه هام وبعدش درد قلب جدی نگرفتم اما تابستون خیلی اذیت کرد از حال رفتن هم اضافه شد که رفتم دکتر بعد از کلی رفتنو اومدن معلوم شد یه عفونت تو خونمه اول دارو و...اما هیچی عوض نشد فقط ضعیف تر شدم دوباره آزمایشا شروع شد وقتی معلوم شد عفونت معمولی نیست که با دارو تموم شه و شیمی درمانی میخواد و در اصل سرطانه همه چیز برام عوض شد دختر مغروری که با پسرا حرف نمی زد براش جنس مهم نبود سنگ صبور همه شد تو فامیل وتو چت جوری که تو چت پسرا بهم میگفتن آبجی و دخترا هم .آشناهایی که خبر دار شده بودن دلداری می دادن که با شیمی درمانی خوب میشی حتما! اما...!یه دوره شیمی درمانی اثر نداشت می دونستم ولی بابام اینا نمی خواستن قبول کنن با کلی التماس دکتر یه دوره ی دیگه گذاشت که شاید ... اما... یه باروقتی با دکتر تنها بودم قسمش دادم انقدر زجرم ندن و راستشو بگه چقدر دیگه هستم هیچی نگفت نمی دونم شاید اونم دلش سوخته بود شایدم بغض اما وقتی گفت انقدر حرص کنکور و تابستونو نخور خودم خیالم راحت شد !خیلییییی چون فهمیدم به همین زودیا راحت میشم ودکتر واسه اینکه خانواده راضی نمیشن بمونن بی هیچ تلاشی تا از پا در بیام راضی شده یه مدت دیگه این درمان ساختگیو ادامه بده تا تحت درمان راحت شم!خب به خانواده حق می دم ولی نمی دونن اینجور دارم زجر کش میشم آخه می بینم چه جور با سختی از همه چیز می زنن تا پول درمان جور باشه.اینجوری وقتی دیپلم نگرفته کنکور نداده موفقیت بچه شونو ندیده این همه زندگیشونو به هم ریختنو هر چی داشتن دادن بمیرم وحشتناکه نه برا من برا اونا !رفتن من که معلومه ولی به هم زدن زندگیه بابا مامانم سختهههه !غصه خوردنشون وخدا نکرده اینکه به خدا بگن چرا؟شبا واسه بدبختی که سر دوششون گذاشتم گریه ام می گیره اما چی کنم که به ساکت موندن راضی نمیشن!ولی شکر خدا چیزی نمونده این روزا زودتر می گذره و پر درد تر و بی دردتر فکر راحت شدن از درد محشره و فکر غم اونا بد!فکر کارای کرده ونکرده بد وفکر تموم شدن همه چیز خوب!فکر آروم کردن دیگران حتی تو چت با راهنمایی با گوش کردن به درد دل خوب و فکر ضربه خوردن از دلسوزیه زیادی بد !فکر احمق کردن خودم بد!فکر عاشق مردن خوب!منی که سادگی دخترا عذابم می داد خودم...!ولی راستش فکر اوومدن تو این سایت بودن با شماهایی که همتون انقدر خوبین و همدرد جایی که همه هم رو انگار سالهاست می شناسن و راستش فکر اینکه بعد از رفتنم مطمئنم بهترین و مطمئن ترین و واقعی ترین دوستای عالم رو اینجا داره برای همیشه آرومم می کنه!اینکه تو این دنیا حداقل یه جا رو دیدم که آدما خوبن آدما به یاد هم هستن و هیچ وقت همو فراموش نمی کنن هست !یه جا که وقت برای دردای هم دارن !یه جا که رنگ خداست!یه جا که عاشقی بازی نیست !اگه موندنی بودم می خواستم تموم عمرمو اینجا باشم جایی که صداقت هست!نمی خوام این آخرین پستم باشه اما اگر بود بدونین که همه چیز تموم شد اینو مطمئن شدم اینکه عاشق بمونم اما تو دلم درسته چون اون عشقو نشناخته عشقیو که من باوور دارم چیزی نیست که اون فکر میکنه!گفتین شاید تو شهر جدید عاشق شده و اینا همش بهو نه است واسه رفتن راست میگین خودمم این فکرو کرده بودم اما نمی خواستم قبول کنم دوست داشتم فکر کنم اونجور که من عاشقم اونم حد اقل تا روز مرگم عاشقه!عشقی که من قبولش دارم مرگ آخرش نیست بعد از مرگ تنم هست همیشهههههه هستتتتتتتت!!!عشق به تن یکی نیست !عشق به بودن با کسی نیست!عشق به رسیدن به کسی تو این دو روز عمر نیست!تو عشق من حسودی نیست اگر عاشق کس دیگه باشه !تو عشق من باید همه ی آدما رو با تموم وجودت دوست داشته باشی ولی عاشق یه نفر باشی برای همیشه!!!!تو عشق من خدا بوددددد!خدایی که وایییییییییی چقدر خوبه تو بغلش آروم شدن و خوابیدن واسه همیشه!خدایی که فقط خودش معنی عشقیو که امانت داد بهمون رو می فهمه !من از مدنم نه می ترسم نه ناراحتم !راستش اونقدر تو دلم آرومم و خوشحال که کسی باورش نمیشه!همه می گن آخی اما خودم میگم آخیششش!!من اگه چتیدم اگه کسی از کانادا به بودنم وابسته شد اگه سنگ صبور شدم اگه دلسوزوندم از حماقتم نبود فقط می خواستم تا هستم حتی شده یه ذره از غم و درد یکی کم کنم می خواستم به خیال خودم یه کاری کرده باشم از اونهمه آرزوهایی که داشتم اما انگار خود خواهی تو این دنیا بیشتر از خیر خواهی بود!شاید اینحا تنها جایی باشه که برعکسه !خودخواهی بی معناست و فقط همه همو دوست دارن!اینجا تنها جاییه که این مدت آرومم میکنه!اینجا تنها جاییه که مطمئنم لحظه ی مرگ به یاد خوبیاش آروم میشم!بازم میام تا وقتی که هستم میام اما نه واسه گفتن یه مشکل دیگه میام که پیشتون باشم چون بودنم اینجا بزرگترین آرامش و افتخارمه!!فعلا یا علی!!!!!
علاقه مندی ها (Bookmarks)