واقعا خیلی سخته.سخته و درک میکنم که چی کشیدی وقتی اون مکالمه ها رو خوندی:(
اول بدنت یخ میکنه،سرت داغ میشه و زانوهات شروع به لرزیدن می کنن.بعد تو یه حالت شوک فرو میری.انتظار اینکارو نداشتی و شوکه میشی و شاید حتی حس حسادت به اون دختر بهت دست بده و حس تنفر ازهمسرت کنی.این مسئله واسه من هم پیش اومده. ولی رایحه عشق عزیز به نظر من اون دختر هیچ ارزشی برای همسرت نداره.
خودت رو،روح و قلب نازنینت رو به خاطر این مسائل آزار نده. به نظر من هم یه کاری نکن پرده های حرمت دریده بشه و از بین بره.پیشنهاد خواب رو که نازنین جان گفتن من هم قبول دارم.شاید خیلی سطحی و دم دستی به نظر بیاد ولی روش بدی نیست.لااقل برای الان تو،راه حل مناسبی میتونه باشه.ولی خیلی دقت باید بکنی و به ریزه کاریها توجه کنی وگرنه کار رو از اینی که هست بدتر میکنه.
و این رو هم همیشه،هرکسی باید یادش باشه که اگه کسی بهش خیانت کرد در حالی که اصلا لایق این خیانت نبوده،این جمله رو با خودش تکرار کنه:
سرم را بالا می گیرم، چون بازی را به کسی باختم که با خیانت از من برد.
رایحه عشق عزیزم مطمئن باش که اینجور چیزا مسائلی نیستن که بشه نادیده گرفتشون ولی اینقدر هم مهم نیستن که به خاطرشون زندگی چند سالمون رو با همسرمون،به باد فنا بدیم
راستی یه چیزی یادم افتاد.دختر خالم معلمه.یه دوستی داشت که دبیر فیزیک بود.من اون خانم رو از نزدیک دیده بودم.زیبا،خوش پوش،جذاب،خانواده دار،با اصل و نسب،خوش اخلاق،کدبانو ،موفق و کلا هیچ چیزی کم نداشت. واقعا من بهش حسودیم میشد. شوهرش به تازگی استاد دانشگاه شده بود.دانشگاه آزاد. تو دانشگاه آزاد هم که میدونین دخترها معمولا با چه تیپ هایی میرن سر کلاس. خلاصه کنم. شوهر ایشون،عاشق یکی از شاگردان دخترش که به اصطلاح فشن و امروزی بود و در اون شهر غریب بود، شد.
دختر هم پدرش فوت شده بود و مادرش با یکی دیگه ازدواج کرده بود و این پیش مامان بزرگش میموند.من توی یه جشنواره ای که با دخترخالم رفته بودم،دختر رو دیدم.یعنی اگه که آرایش صورتش رو پاک می کردی و اون لباسهای تنگ اجق وجق رو از تنش در میاوردی... خلاصه کنم که انگشت کوچیکه افسانه هم نمیشد.
افسانه این موضوع رو بعد یه مدت کوتاهی فهمید و واقعا افسرده شد.خونه رو ترک کرد. با شوهرش حتی یه کلمه هم حرف نمیزد.تلفن هاش رو جواب نمیداد.حتی دخترخالم میگفت که شوهرش نامه انداخته بود تو خونه که پشیمونه و از افسانه میخواست که اونو ببخشه.ولی افسانه میگفت که حقش این نبوده و محاله بتونه شوهرش رو ببخشه.
هفت هشت ماهی همینجوری گذشت تا اینکه فهمیدیم آقا با همون دختر دانشجو ازدواج کرده و حتی رفتن ماه عسل دوبی!
خلاصه رایحه عشق عزیز به خدا اگر که افسانه جور دیگه ای رفتار میکرد و با حماقت میدون رو خالی نمیکرد الان وضع جور دیگه ای بود. من خانومی رو میشناسم که ایشون هم همسرشون استاد دانشگاه بود و با یه دختری ساخت و پاخت کرده بود ولی این خانوم از سیاست های زنونه ش استفاده کرد و دوباره شوهرش رو به سمت خودش جذب کرد و میدون رو خالی نکرد.چون نمیخواست به خاطر احساس ها و خشم های زودگذر زندگیش نابود بشه.الان هم تموم اون قضایا فراموش شده.انگار که نبوده هیچوقت
خیلی حرف زدم ولی اینارو گفتم که یه کم عاقلانه تر فکر کنی و اینقدر احساسی برخورد نکنی.واسه چند ثانیه هم که شده در تمام احساساتت رو تخته کن و فقط به عقلت اجازه فکر و بررسی بده.اونوقته که خیلی چیزا رو میبینی که قبلا نمیفهمیدی و نمیدیدی.
برات بهترین هارو آرزو میکنم
راستی یه چیزی یادم افتاد.دختر خالم معلمه.یه دوستی داشت که دبیر فیزیک بود.من اون خانم رو از نزدیک دیده بودم.زیبا،خوش پوش،جذاب،خانواده دار،با اصل و نسب،خوش اخلاق،کدبانو ،موفق و کلا هیچ چیزی کم نداشت. واقعا من بهش حسودیم میشد. شوهرش به تازگی استاد دانشگاه شده بود.دانشگاه آزاد. تو دانشگاه آزاد هم که میدونین دخترها معمولا با چه تیپ هایی میرن سر کلاس. خلاصه کنم. شوهر ایشون،عاشق یکی از شاگردان دخترش که به اصطلاح فشن و امروزی بود و در اون شهر غریب بود، شد.
دختر هم پدرش فوت شده بود و مادرش با یکی دیگه ازدواج کرده بود و این پیش مامان بزرگش میموند.من توی یه جشنواره ای که با دخترخالم رفته بودم،دختر رو دیدم.یعنی اگه که آرایش صورتش رو پاک می کردی و اون لباسهای تنگ اجق وجق رو از تنش در میاوردی... خلاصه کنم که انگشت کوچیکه افسانه هم نمیشد.
افسانه این موضوع رو بعد یه مدت کوتاهی فهمید و واقعا افسرده شد.خونه رو ترک کرد. با شوهرش حتی یه کلمه هم حرف نمیزد.تلفن هاش رو جواب نمیداد.حتی دخترخالم میگفت که شوهرش نامه انداخته بود تو خونه که پشیمونه و از افسانه میخواست که اونو ببخشه.ولی افسانه میگفت که حقش این نبوده و محاله بتونه شوهرش رو ببخشه.
هفت هشت ماهی همینجوری گذشت تا اینکه فهمیدیم آقا با همون دختر دانشجو ازدواج کرده و حتی رفتن ماه عسل دوبی!
خلاصه رایحه عشق عزیز به خدا اگر که افسانه جور دیگه ای رفتار میکرد و با حماقت میدون رو خالی نمیکرد الان وضع جور دیگه ای بود. من خانومی رو میشناسم که ایشون هم همسرشون استاد دانشگاه بود و با یه دختری ساخت و پاخت کرده بود ولی این خانوم از سیاست های زنونه ش استفاده کرد و دوباره شوهرش رو به سمت خودش جذب کرد و میدون رو خالی نکرد.چون نمیخواست به خاطر احساس ها و خشم های زودگذر زندگیش نابود بشه.الان هم تموم اون قضایا فراموش شده.انگار که نبوده هیچوقت
خیلی حرف زدم ولی اینارو گفتم که یه کم عاقلانه تر فکر کنی و اینقدر احساسی برخورد نکنی.واسه چند ثانیه هم که شده در تمام احساساتت رو تخته کن و فقط به عقلت اجازه فکر و بررسی بده.اونوقته که خیلی چیزا رو میبینی که قبلا نمیفهمیدی و نمیدیدی.
برات بهترین هارو آرزو میکنم![]()









پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)