سلام دوست من.
راستش راجع به اصل مشکلت با همسرت چیز خاصی نمیدونم و فقط رسیدم چند پست از تاپیک های قبلیت رو بخونم.
ولی بدون توجه به مشکلت، شما یه تصمیم گرفتی و در قبال تصمیمی که گرفتی متعهدی.
شما تصمیم گرفتی که بمونی و این زندگی رو بسازی ولی در عمل این کارو نمی کنی.
با مرور خاطرات و اتفاقات گذشته، مثل یه باغبون شدی که تیشه برداشته و با هر حرفش یه ضربه به تنه ی درخت زندگیش میزنه.
"مگه تو نبودی اینطوری میگفتی"!!! آره من بودم، حالا این شدم! بده؟
"مگه خواهرات اینجوری نکردن"!!! آره کردن! حالا که چی؟ باید تا آخر عمرم تقاص کار مادر و خواهر پس بدم؟
"آخه بچه ها من اون موقع تقصیری نداشتم واقعا"!!! شاید اون موقع مقصر نبوده باشی، ولی دوست من، الان مقصری. الان مقصری که داری انرژی خودت و همسرت رو که تصمیم به ساختن گرفتین، هدر میدی و نابود میکنی.
کسی نگفته تو باید اینارو فراموش کنی. اصلا مگه میشه فراموش کرد؟ ولی میتونی به چشم تجربه ای توی زندگیت نگاش کنی. تجربه ای که باعث شد بزرگ شی، رشد کنی، یاد بگیری.
هیچ وقت شده بشینی و به این فکر کنی که من چقدرررررررررررر زمین خوردم و درد کشیدم تا راه رفتن یاد گرفتم؟ نشستی غصه ی اون موقع ها رو بخوری.
همه ی دردهای زندگی همین طورن. برای رشدن، برای یاد گرفتن و بزرگ شدنن، ولی بزرگتر که میشیم، کم حوصله و کم طاقت میشیم.
"پس من چرا شوهر کردم"!!! که نازت رو بکشه؟ ناز چیو بکشه؟ کدوم نازو بکشه؟ اینارو؟: "نمیتونم مثل آدم یه چیزی ازش بخوام فوری قاطی میکنم،دعوا میکنم،گذشته رو شخم میزنم،تحقیر میکنم،تهدید میکنم" الان اینا نازن؟ خب خواهر من ناز کن تا اون هم یاد بگیره ناز بکشه. از دید اون هم نگاه کن: پس من چرا زن گرفتم؟ که تحقیرم کنه؟ که تهدیدم کنه؟ که مرتب گذشتمو شخم بزنه؟
امیدوارم از حرفام ناراحت نشده باشی. فقط خواستم یادت بیافته که تو متعهدی.








علاقه مندی ها (Bookmarks)