صنم گرامی
مساله مختومه شد .مشکل منم .دو سال تمام با خودم درگیر بودم ! هیچوقت به نتیجه نرسیدم که این آقا را دوست دارم یا ندارم!گهگاهی واقعا دوستش داشتم ولی هر بار به من نزدیک میشد احساس می کردم من اینکاره نیستم! آخر سر با خودم تصمیم گرفتم که اقلا آن بیچاره را درگیر خود درگیری شخصی خودم نکنم تا تکلیفش مشخص شود .من از دست خودم عصبانیم .گاهی دلم برایش آنقدر تنگ می شد و آنقدر ابراز دلتنگی می کردم که ذوق زده می شد .با هم برای خانه مشترکمان خرید می رفتیم .برای مراسم عقد روی هتل و مراسم و ماه عسل بحث می کردیم .و گاهی از بودن کنارش معذب و ناراحت بودم و روابطم خیلی خشک و رسمی بود .خودش هم گیج شده بود .چند بار هم ابراز کرد که تو چرا اینقدر متغیری!! یه روز عاشق و دلتنگی و یه روز همکار..
عاشق موقعیت و شخصیت اجتماعیش بودم و از طرفی ارتباط جسمی برام همیشه سخت و عذاب آور بود .هیچوقت خودم هم نفهمیدم دوستش دارم یا ندارم !
همین الان هم هنوز همان درگیری را دارم .تنها حسنش این شده که حداقل تکلیف آن بیچاره را روشن کردم ولی خودم بدتر شدم که بهتر نشدم .دلم برایش تنگ شده .عین همه این 2 سال که اگه یه روز نمی دیدمش دلتنگ می شدم و وقتی می دیدمش سریع دلزده بودم!
رهایش کردم که بیشتر عذابش ندهم .ولی دلم آرامش ندارد .دوستش دارم و نگرانش هستم .مثل خواهری که نزدیک ترین برادرش را از دست داده باشد .انگار عزادارم..
هیچ کس درک نمی کند من چی میگم و چی میکشم .امروز صبح زنگ زد به مادرم و ازش حلال خواهی کرد .قبل از عملش زنگ زد .بابت کاری که نکرده...بعد از عملش هم خانواده من رفتن بیمارستان .مادرم میگه وضعش وخیم بود .میگه بجز قلبش خونریزی معده هم کرده داشتن بهش خون می زدن .هنوزم بی هوش بوده.چرا اینطور با خودم درگیرم .ازدواج اولم منو اینطور کرد .از همه چیز و همه کس واهمه دارم .5 سال گذشته و من هر سال از سابق بدتر شدم .نمی تونم مقصر رو پیدا کنم .خودم یا کارها و مشکلات اون آقا .به هر حال ممنون از همه سروران تالار .همه رو می سپارم به خدا .برای منهم دعا کنید.