من هنوز ازدواج نکردم و شاید درست نباشه که تو این بحث نظری بدم اما دوست دارم اون چیزایی که خودم به عینه دیدم رو بگم
من فقط پست اول گلپر رو خوندم و اونقدر ناراحت شدم که دیگه حوصله م نیومد بقیه رو بخونم
راستش گلپر جان زیاد باهات موافق نیستم
تو بعضی مواقع آقایون از این سکوت خانوما سواستفاده میکنن
و به جای اینکه وقتی تنها شدن به کار زتشون و به از خودگذشتگی ِ همسرشون فکر کنن و دیگه این کار رو انجام ندن؛ وقاحت رو به جایی میرسونن که دفعات بعدی که موردی مشابه پیش میاد باز همون رویه رو ادامه میدن و حتی بدتر از اون
یه مثال بزنم
نمونه ش مادر خود من
مامان من بهترین مادر روی دنیاست
البته بابام هم بهترین بابای روی دنیاست
ولی مشکلش اینه که خیلی زود عصبانی میشه
و وقتیکه عصبانی شد دیگه هیچ چی و هیچکس جلودارش نیست
و این طوری شده که مامانم هیچ وقت نتونسته مواقعی که بابام عصبانی میشه حرف دلشو بزنه
و 25 سال تمام خودخوری کرده
الان بااینکه فقط 41 سالشه اما اونقدر شکسته و پژمرده شده که اصلا نمیشه سنش رو خوند
بعضی وقتا شاکی میشم که اخه مامان جان توهم حرفتو بزن، دلیلتو بگو چرا حرفتو قورت میدی؟
اما راستشو بخوای بابام اونقدر عصبانی میشه که خودم هم وقتی تو اون موقعیتی که مامانم هست گیر میکنم زبونم لال میشه
اما بااین همه مامانم هم حرف شمارو میزه
از زندگیش راضیه و هر روز خداروشکر میکنه که شوهر به خوبیه بابام نصیبش کرده
و خودش میگه که اگه من صبر نداشتم هیچ وقت زندگیم به اینجا نمیرسید که همه ی اطرافیانمون حصرت زندگیه مارو بخورن
خب راستم میگه طفلی، اما این چیزا باعث شده که من از ازدواج و شوهر کردن بترسم
کاش آقایون یه کم باانصاف تر بودن
مثلا بابای من به این خوبی (ووووووی بخورمت بابایی ببخشید جوگیر شدم :P ) ولی اون یه اخلاق بد زود عصبانی شدن و از کوره در رفتن همه ی اون خوبیارو کمرنگ کرده