مرسی دوست عزیز
ما عروسی کردیم. 2 ساله.
سنجاب عزیز. همه کارهایی رو که گفتین انجام دادم. صدبار. همه جوره خودمو آراستم، محبت کردم، هیچی نگفتمو درخواستی نکردم. هم واسه اینکه وقتی ببینه من تمایل دارم عصبانی میشه از دستم هم واسه حفظ غرورم و اینکه شاید خودش بیاد سمتم. ولی بی فایده بوده.
کلا از اینکه من تمایل دارم بدش میاد. افکار عجیبی داره.
مشکل من با ایشون حل نمیشه. ساعتها و روزها صحبت، دادن مقالات مختلف، دعوا و هرچی فکرشو بکنید. بی فایده بوده. من دیگه قیدشو زدم.
مشکل من اینه که وقتی ایشون خونه هستش، با اینکه خیلی دوسش دارم ولی عذاب میکشم. همش دارم حرص میخورم که مثلا چرا هیچ توجه ج ن س ی به من نداره، چرا وقتی من دستشو میگیرم اون دستشو پس میکشه، چرا هیچ محبت لمسی با من برقرار نمیکنه و نمیذاره منم باهاش برقرار کنم و....
از همه بدتر اینه که متاسفانه من وقتی ایشون منزل هستش همش تحریک میشم ولی جرات ندارم کاری بکنم و اگه کوچکترین حرکتی هم بکنم متهم میشم به هزارتا چیز.
خلاصه بگم: این تحریک شدن ها و این عدم برقراری رابطه حتی در حد لمس معمولی و پس زده شدنم داره تمام وجودمو متلاشی میکنه. بطوریکه عصبی و پرخاشگر شدم و وقتی شبا میاد خونه همش دارم خودخوری میکنم و حر میخورم و نمیتونم بودنشو تحمل کنم.
میخوام ببینم چطور با این مساله کنار بیام؟ چطور بتونم پیشش بشینم بدون اینکه تحریک بشم؟ چطور میتونم بجای اینکه همش خودخوری کنم، بگم و بخندمو بیخیال باشم؟ چطور توقع نداشته باشم ازشو چطور همینطوری بپذیرمش؟
مرسی








علاقه مندی ها (Bookmarks)