به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5

Threaded View

  1. #5
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 03 شهریور 94 [ 14:10]
    تاریخ عضویت
    1390-6-12
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,076
    امتیاز
    13,834
    سطح
    76
    Points: 13,834, Level: 76
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 216
    Overall activity: 7.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialOverdrive1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    6,166

    تشکرشده 6,121 در 1,114 پست

    Rep Power
    125
    Array

    RE: خدای من معجزه کرد....

    خدایا شکرت
    وقتی این تاپیک رو نوشتم هنوز ترس داشتم هنوز به باور نرسیده بودم میگفتم نکنه باز اتفاق بدی بیفته
    نکنه مرخص نشه
    نکنه این بهبودی مقطعی باشه...

    خدایا شکرت
    امسال عید پدر بزرگم مثل سالهای پیش خودش از لای قران بهمون عیدی داد
    همه چیز رو یادشه و ذهنش خیلی خوب و فعاله
    شاید گاهی به ندرت چیزهای کوچیکی رو فراموش کنه که اون ها هم خوب مقتضای سنشه.خیلی دارو می خوره هر ماه باید دکتر بره ولی نسبت به وضعیت قبلش قابل مقایسه نیست....
    این شعر تو اشعار برگزیده بود ولی انجا هم کپی کردم .

    پيش از اينها فکر مي کردم که خدا

    خانه اي دارد کنار ابرها

    مثل قصر پادشاه قصه ها

    خشتي از الماس خشتي از طلا

    پايه هاي برجش از عاج و بلور

    بر سر تختي نشسته با غرور

    ماه برف کوچمي از تاج او

    هر ستاره، پولکي از تاج او

    اطلس پيراهن او، آسمان

    نقش روي دامن او، کهکشان

    رعدو برق شب، طنين خنده اش

    سيل و طوقان، نعره توفنده اش

    دکمه ي پيراهن او، آفتاب

    برق تيغ خنجر او مهتاب

    هيچ کس از جاي او آگاه نيست

    هيچ کس را در حضورش راه نيست

    بيش از اينها خاطرم دلگير بود

    از خدا در ذهنم اين تصوير بود

    آن خدا بي رحم بود و خشمگين

    خانه اش در آسمان، دور از زمين

    بود، اما در ميان ما نبود

    مهربان و ساده و زيبا نبود

    در دل او دوست جايي نداشت

    مهرباني هيچ معنايي نداشت

    هر چه مي پرسيدم، از خود، از خدا

    از زمين، از آسمان، از ابرها

    زود مي گفتند: اين کار خداست

    پرس وجو از کار او کاري خداست

    هرچه مي پرسي، جوابش آتش است

    آب اگر خوردي، عذايش آتش است

    تا ببندي چشم، کورت مي کند

    تا شدي نزديک، دورت مي کند

    کج گشودي دست، سنگت مي کند

    کج نهادي پاي، لنگت مي کند

    با همين قصه، دلم مشغول بود

    خواب هايم خواب ديو و غول بود

    خواب مي ديدم که غرق آتشم

    در دهان اژدهاي سرکشم

    در دهان اژدهاي خشمگين

    بر سرم باران گرز آتشين

    محو مي شد نعرهايم، بي صدا

    در طنين خنده اي خشم خدا

    نيت من، در نماز و در دعا

    ترس بود و وحشت از خشم خدا

    هر چه مي کردم، همه از ترس بود

    مثل از بر کردن يک درس بود

    مثل تمرين حساب و هندسه

    مثل تنبيه مدير مدرسه

    تلخ، مثل خنده اي بي حوصله

    سخت، مثل حل صدها مسئله

    مثل تکليف رياضي سخت بود

    مثل صرف فعل ماضي سخت بود


    تا که يک شب دست در دست پدر

    راه افتادم به قصد يک سفر

    در ميان راه، در يک روستا

    خانه اي ديدم، خوب و آشنا

    زود پرسيدم: پدر، اينجا کجاست؟

    گفت اينجا خانه ي خوب خداست

    گفت: اينجا مي شود يک لحظه ماند

    گوشه اي خلوت، نماز ساده خواند

    با وضويي، دست و رويي تازه کرد

    با دل خود، گفتگويي تازه کرد

    گفتمش، پس آن خداي خشمگين

    خانه اش اينجاست؟ اينجا، در زمين؟

    گفت: آري، خانه اي او بي رياست

    فرش هايش از گليم و بورياست

    مهربان و ساده و بي کينه است

    مثل نوري در دل آيينه است

    عادت او نيست خشم و دشمني

    نام او نور و نشانش روشني

    خشم نامي از نشاني هاي اوست

    حالتي از مهرباني هاي اوست

    قهر او از آشتي، شيرين تر است

    مثل قهر مادر مهربان است

    دوستي را دوست، معني مي دهد

    قهر هم با دوست معني مي دهد

    هيچکس با دشمن خود، قهر نيست

    قهر او هم نشان دوستي ست

    تازه فهميدم خدايم، اين خداست

    اين خداي مهربان و آشناست

    دوستي، از من به من نزديکتر

    آن خداي پيش از اين را باد برد

    نام او را هم دلم از ياد برد

    آن خدا مثل خواب و خيال بود

    چون حبابي، نقش روي آب بود


    مي توانم بعد از اين، با اين خدا

    دوست باشم، دوست، پاک و بي ريا

    سفره ي دل را برايش باز کنم

    مي توان درباره ي گل حرف زد

    صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد

    چکه چکه مقل باران راز گفت

    با دو قطره، صد هزاران راز گفت

    مي توان با او صميمي حرف زد

    مثل باران قديمي حرف زد

    مي توان تصنيفي از پرواز خواند

    با الفباي سکوت آواز خواند

    مي توان مثل علف ها حرف زد

    با زباني بي الفبا حرف زد

    مي توان درباره ي هر چيز گفت

    مي توان شعري خيال انگيز گفت

    مثل اين شعر روان و آشنا:

    پيش از اينها فکر مي کردم خدا…



  2. 8 کاربر از پست مفید نازنین آریایی تشکرکرده اند .

    نازنین آریایی (جمعه 25 فروردین 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 04:39 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.