سلام مریم عزیز
خیلی ممنون که حرف دلمو زدی.
با مادربزرگش صمیمی نیستم و می دونم اونا نمی تونن مشکل منو حل کنند.
در ضمن یه چیزی هم می خواستم بگم و از راهنماییتون استفاده کنم
این دعواها بهونه هست.من هر بار سر هر چیزی با شوهرم دعوا کنم اخر سر ختم میشه به مامانش.
الان دعوای این دفعه که اصلا به مامانش مربوط نیست بازم ختم شده به مامانش.
می دونید چیه شوهرم من تصمیم داره پدر و مادرشو بیاره خونه خودش پیش ما زندگی کنند.
الانم این اتفاق نیفته در اینده اگه پدر شوهرم در قید حیات نباشه شوهرم می خواد مامانش پیش ما زندگی کنه.
حالا اونا منتظرن تا اقدام واسه اشتی از طرف من باشه تا با شرط و شروط منو ببرن به خونم.
اخه تو خونه 90 متری جور در میاد 2 تا خانواده زندگی کنند؟
من بارها به شوهرم گفتم که چرا تو خواستگاری این مسئله رو مطرح نکردی.
اگه برم خونه مادربزرگش اونا یه کاری می کنند که من باید تسلیم بشم و تا اخر عمر بسوزم و بسازم.
من موندم چیکار کنم؟اگه شما هم تایید می کنید می خوام منتظر باشم تا اقدام از طرف اونا باشه؟
حالا من از الان قبول کنم بعدا نمی تونم نه بیارم
چون می گن خودت خواستی.خودت برگشتی به این زندگی.و می خواستی منت کشی نکنی و واسطه نیاری وسط.
به نظر شما این دعواها بهونه نیست که به قول معروف شوهرم حرفشو به کرسی بنشونه؟









علاقه مندی ها (Bookmarks)