RE: من و یه مشکل لاینحل تو زندگیم خواهش می کنم کمکم کنید
سلام.من همون يك زن اميدوارم ها... سايت پسوردمو قبول نميكنه نام كاربري جديد زدم...
و اما.. به نظر من (يعني من خودم توي اين شرايط اگه بودم) يك هفته با ديد مثبت ميرفتم يعني بي خيال راه و دوري و توي يه اتاقك با مادر شوهر و اينا ميشدم و در عوض به دنبال لذت بردنهاي خاص توي اين شرايط ميگشتم.صد البته اين لذت رو محدود به اين نميكردم كه حتما همسرم تمام مدت پيشم باشه اما همون تايمي كه توي راه با هم بوديم وقت رفت و برگشت بيشترين تلاشو ميكردم كه لذت ببريم.اون مدتي هم كه در كنار مادر همسرم بودم سعي ميكردم از وجود اون لذت ببرم.بالاخره هر آدمي مثل يه كتاب ميمونه ممكنه هم فصلهاي بد داشته باشه هم فصلهاي خوب.گاهي ما دستمون يه جوري اين كتابو باز ميكنه كه فقط فصلهاي بدش باز ميشن ولي اگه يه كم دستمونو جا به جا كنيم فصلهاي خوب و جالبش در انتظارمونن.
بعد كه يه هفته اين جوري رفتم(البته بدون هيچ غر زدن و تماما در هدف لذت بردن) ميسنجم ببينم ميتونم اين جوري ادامه بدم يا نه.اگر آره كه فبها.اگرم نه براي جمعه هاي خودم برنامه ريزي ميكنم با دوستام،با خانواده ام، با قسمتهاي پنهاني وجود خودم! اجازه ميدادم همسرمم اين يك روز رو در هفته هر طور كه دوست داره بگذرونه و اون 2-3 ساعتي رو از شبانه روز كه در كنارم بود تلاش ميكردم تا حد ممكن اون قدر با كيفيت كنم كه جاي اون روز جمعه رو كه خيلي از زن و شوهرا توش دعوا ميكنن به جاي اين كه شاد باشن! بگيره.
و اگر هم همسرم تمام جمعه هاي بهار و تابستونو مجبور به رفتن باشه هرگز به اين معني كه من چقدر بدبختم نميگيرم بلكه اينو به شكل يك فرصت براي دلتگ شدنمون براي هم تبديل ميكنم.
ببخش كه طولاني نوشتم..فكر نكن كه حرفام از روي بي خيالي و بي مشكليه..
موفق باشي
دردي كش اين ميخانه........صد ناله وصد فغان دارد
علاقه مندی ها (Bookmarks)