وقتي من و مهدي جونمنامزد بوديم هميشه موقع خداحافظي مي رفتم تا دم در تا بدرقه اش كنم. اونم مثل بچه بغلم مي كرد، بلندم مي كرد. و دلداري ام مي داد كه دلتنگي نكنم و دوباره مي آيد.
يك شب كه طبق معمول رفته بودم تا بدرقه اش كنم. بهش گفتم: من دلم برات تنگ مي شه، مي شه نري؟ گفت برو لباست را بپوش و بيا با هم بريم يك دوري بزنيم. منم با اين خيال كه قراره فقط تو ماشين باشيم و يك دور كوچيك بزنيم. با دامن ماكسي زرد و دمپايي هاي قرمز و پاي بي جوراب، فقط يك چادر سرم كردم و رفتم توي ماشين نشستم.
مهدي جونمهم من را برداشت و برد دربند كوهنوردي. خلاصه چشمتون روز بد نبينه ساعت 11 مارفتيم و ساعت 2 نصف شب با دامن و پاهاي گلي و تاول زده از كوه برگشتيم. بعدش هم دعواهاي مامان و بابام كه تو چرا اينقدر بي فكري دختر. نمي گي ما نگران مي شيم و ............
القصه اينم يك سورپرايز مردونه مردونه مردونهاز مهدي جونم.
راستي منم نام كاربري قديمي ام را خيلي دوست دارم.كاش حامد عزيز اون را به من برگردونه.
![]()








نامزد بوديم هميشه موقع خداحافظي مي رفتم تا دم در تا بدرقه اش كنم. اونم مثل بچه بغلم مي كرد، بلندم مي كرد. و دلداري ام مي داد كه دلتنگي نكنم و دوباره مي آيد.
از مهدي جونم. 
كاش حامد عزيز اون را به من برگردونه.
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)