ممنونم دوستان از اینکه برام نوشتید.
حق باشماست اما من کلا آدمی تنوع طلبی هستم ونمی تونم یکنواخت زندگی کنم،اگه بخواد زندگیم همینطور بدون هیجان پیش بره همینی میشم که الان شدم وپیامد این قضیه این میشه که سرد میشم و از شوهر داشتن دل زده.همش خدا خدا می کنم سرش گرم باشه وسراغی ازم نگیره،وقتی میخواد نزدیکم بشه یا حتی بشینه پای حرفام انگار خاک عالم می ریزه رو سرم!!!
اگه بخوام به خودم فرصت بدم،همسرم تا کی می تونه تحملم کنه،عادت کرده به شور وهیجانی بودنم فکر می کنه همه خانوما همینطوریند.می ترسم نتونه تحمل کنه،می ترسم منم به این زودیا خوب نشم.
لیلا جان انتقاد سازنده ای بود،ممنونم که گفتی،اما یه توضیحی لازمه بدم،اینکه درسته قدری ازترس ثابت ماندن زندگیم انقدر عشقولانه بودم اما بیشترش به خاطر علاقه خودم وهیجان وافری که درونم هست بوده وبه جز یک مورد که من در اون نقشی نداشتم وکاملا بی اطلاع بودم وخب نمی تونم بگم اطرافیانم بی تاثیر بودند،بله از بهت حیرتشون بیشتر لذت می بردم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)