[/size]
سلام دوستای خوبم. سال نوی همتون مبارک.
دوستان من به حرف شماها گوش کردم و 10 فروردین رفتم خونه آقای پدرشوهر ( البته موقع سال تحویل که زنگ زدم عید رو تبریک بگم زد زیر گریه و .... ) بماند!
رفتم ولی ته دلم صاف نیست. با مادرش خیلی معمولی بودم. نه خیلی خندیدم نه اخم کردم. معمولیه معمولی. باز پدرشوهرم روراسته و اون چیزی که واقعا فکر می کنه رو میگه. زبون و دلش یکیه ولی مادشوهرم منتظر بود یک کلمه حرف بزنم 100 تا من غیر مستقیم بگه.
منم خیلی خیلی حرفامو زدم ولی نه تو قالب متلک یا تیکه. در قالب صحبت های معمولی که بحثش با پدرشوهرم بود ولی گفتم...
خانم مادرشوهرم هم نمی دونم چی پیش خودش فکر کرد که ناهار رو روی اپن آشپزخونه سرو کرد!!!!!!!!!!!!!!!! بعد 4 سال این اولین عید بود من اونجا می رفتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خیلی بهم برخورد ( میدونم از قصد کرد که مثلا حال منو بگیره ) ولی من هم گذاشتم به این حساب که خب این آدم حتما انقدر از آداب معاشرت می فهمه دیگه!!!![]()
من هنوز دعوت نکردم . هم بخدا سرم خیلی خیلی شلوغه و هم حوصلشونو ندارم. آقای شوهر هم که فعلا چیزی نگفته! تا ببینم کی صداش در بیاد که خانواده اش تشریف بیارن!
ولی دوستان من واقعا دوستشون ندارم. هرچی کلنجار می رم با خودم بازم نمی تونم هضم کنم که چرا من باید با این آدما ( حتی ظاهری!) رابطه داشته باشم؟؟؟؟؟؟ خدا خودش جواب این سوال رو به دل من بندازه...









علاقه مندی ها (Bookmarks)