خیلی ممنون از همدردی تون
fa mo خیلی چیزها رو که واقعا خودم هم تو این دو سال رعایت کردم بهم گوشزد کردید مرسی
ولی مشکل من همینه که من تا خوبم و با خانوادش خوبم برای مامانش هم چای میزارم دارو هاش رو بهش یاد آوری میکنم بهش اصرار میکنم که خرید کنه واسه خودش هر کاری می کنه کلی ازش تشکر می کنم تا خوبم اونها هم خوبن تا یه چیزی بخوام بد اخلاق میشن
اصلا مشکل من اون نیست اون هرچی باشه مادر شوهره من با دید خوب نسبت بهش وارد زندگی شدم با این دید که یه عمر باید باهاش زندگی کنم
همش بهش میگم باید دخترمون رو تو عروس کنی ولی با همین حرف خودم دلم ریش میشه یعنی من تا اون موقع باید با مادر شوهرم باشم
بعدش از اینکه ازم جدا بشه هم غصه دارم از جدا شدنش شاد نمیشم میترسم بعد جداشنمون خدای نکرده عمرش به دنیا نباشه رو سیاهیش تا ابد با من باشه
میترسم اخلاق شوهرم بدتر بشه
نمیدونم چکاری درسته
خیلی راحت میتونم از خودم و خانوادم بزنم همین هم خودم رو آزار میده چون اونها دارن از غصه ی ندیدن ما حتی ندیدن شوهرم دق می کنن
مامانم میترسه شوهر منو از دست بده
مامانم پسر نداره همه جونش داماداشن
شوهر من هم دوست نداره زیاد با خانواده من صمیمی باشه رسمی بودن رو ترجیه میده ماهی یه بار و میگه اصلا هم نباید وقتی مهمون دارن از اون دعوت کنن اون که الکی نیست هر وقت خودش تشخیص داد باید بره خونه مامانم
اگه خواهرای خودش بیان خونه ما ما باهاشون میریم مهمونی ولی خواهر من که تو یه شهر دیگه بود وقتی میومد من نبایست میرفتم میدیدمش؟؟؟؟
میگفت من که نباید برم دست بوس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمی دونم با اینهمه کار درست چیه؟
دلم میخواد رابطه ش با خانواده من بشه مثل رابطه من با خانوادش "همین"