با سلام مجدد و تشکر فراوان از پارلا و تمنای عزیز ممنون از این که جوابمو دادید
من چیز زیادی از گذشته ی شوهرم نمی دونم، اشتباهی که کردم و خیلی بزرگ بود این بود که اعتماد زیادی کردم، در واقع سنتی ازدواج کردم، از طرفی پدرم مانع آشنایی بیشتر میشد، حتی با صیغه ی قید دار هم مخالفت می کرد
به تحقیق اعتماد کردم، دوران لیسانسش تو یه استان دیگه بود و فقط از محل تحصیل ارشدش تحقیق کردم
بعدا فهمیدم که از اوناییه که سر و گوششون می جنبه ولی هیچ وقت توقع چنین برخوردهای مردسالارانه و سرشار از غرورشو نداشتم، هیچ وقت فکر نمی کردم که تو این دوره زمونه آدمی با تحصیلات دانشگاهی پیدا بشه که تصورات پیرمردای 50 سال قبلو داشته باشه
از طرفی شوهرم تو دوران صیغه که به اصرار من پدرم راضی شد! خیلی زود سراغ احساسات رفت، نمیدونم از قصد این کارو کرد که درست نشناسمش یا بخاطر گرم بودنش این کارو کرد، من خانواده ی با مهارتی ندارم، از طرفی در مورد این چیزا هیچی نمیدونستم، نمیدونستم که اگه شوهرم اینقدر زود سراغ سکس میره طبیعی هست یا نیست؟ فکر می کردم طبیعیه، متاسفانه حدود 40 روز بعد عقد بعد اصرارهای زیاد من دیگه باکره نبودم و تقریبا چند روز بعد از این داستان تغییرات رفتاریش شروع شد
بی محلی، جواب ندادن به پیامکهام، بهم سر نمی زد، جواب زنگامو نمیداد، تحقیرم می کرد، ایراد می گرفت، بهونه گیری جنسی می کردو... تا اینکه با اصرارهای من بالاخره همدیگه رو دیدیم بعد از 2 ماه( تو این دو ماه یکبار رفتیم خونه ی دوستم که بدتر از یه مرد با هام تا می کرد سنگین انگار نامحرمم تا این حد باورتون میشه؟، یه بار اومد یه چیزی ازم بگیره همین...)
وقتی اومد هم منو برد یه کافی شاپ فوق العاده بی کلاس ، با این که گفتم اینجا نمیام به اصرار منو برد، اصلا جای مناسبی برای حرف زدن نبود، دو تا کلمه هنوز حرف نزده بودیم که یکدفعه برگشت گفت خونه خریدیم سه خوابه که با مامان و بابام زندگی کنیم...منم جوش اوردم میدونید چرا؟ اول بهم گفته بودبابام دو تا خونه داره که قراره ما تو یکی از اونا زندگی کنیم، بعدش گفت باباش میخاد وام بگیره و اونو بذاره رو پول فروش یکی از خونه ها و یه خونه ی جدید بخریم، بعدش گفت مامانش میخاد تو اون خونه زندگی کنه و ماباید خونه اجاره کنیم منم گفتم اشکال نداره باور می کنید اصلا چیزی بهش نگفتم بعدش زانتیاشو فروخت که یه ماشین معمولی بخره و بقیه رو بده واسه پول اجاره ی خونه ، بعدش گفت مابقی پول رو خرج بدهی کرده که تا اون موقع اصلا حرفشو نزده بود و تا الان نفهمیدم بدهی در کار بوده یا نه و حرف جدیدش هم زندگی مشترک با خانوادش بود، فکر کنین رفته خونه فروخته خونه ی جدید خریده یکی دو ماه بعدش تازه داره بهم میگه که اینجوری شد!
منم دیگه تحمل نکردم و نشستم به همه چیز تا الان فکر کردم دیدم واقعا ارزششو نداره
ز اول عید تا الان من دیگه سراغشو نگرفتم و اون هم همینطور
تازه وقتی اظهارنامه ی دادگاه به دستش رسید دوستش زنگ زد که باهام حرف بزنه که من حرف نزدم همین
وقتی هیچ تلاشی برای بدست آوردن من نمیکنه چرا باید با این اخلاقاش بسازم و خودم خانواده ام و دو روز دیگه بچه امو فداش کنم
زندگی من پر از کارای سخته توانایی بزرگ کردن شوهر رو ندارم فوق العاده بچه گانه مزخرف و بی فکره رو هوا حرف میزنه و...
برام دعا کنید خودمو از دستش نجات بدم
یصلوات








علاقه مندی ها (Bookmarks)