شما خوشحالیت رو فکرت رو محدود کردی به همین موجود دوپا..تا زمانی هم که تمام فکرت همین باشه همین حس کمبود محبت ادامه پیدا می کنه! طرز تفکرت رو تغییر بده
این حرف شما مثل این میمونه که بگی من منتظرم که یکی بیاد منو خوشبخت کنه! به من یه حس خوب و دوست داشتنی بودن بده به من حس اعتماد به نفس بده
اگر من خودم این چیزها رو توی وجود خودم ایجاد نکنم هیچ کس دیگه نمی تونه به من بده
تا زمانی که اون فرد باشه از من تعریف کنه من حس خوبی دارم اما اگر بره دوباره همه چیز مثل روز اوله
پس همه ی هویت من با وجود اون شخص داره تعریف میشه من از خودم هیچی ندارم
تا زمانی که من برای خودم ارزش قائل نباشم دیگران هم برای من ارزش قائل نمی شن
(همین میشه که دیگران به خودشون اجازه میدن ضایع کنن شما رو)
در رابطه با جمله ی دومتون هم متوجه نمی شم که چی باعث می شه حس منزوی شدن به شما دست بده








علاقه مندی ها (Bookmarks)